آوازهایی
که بر بادبان های سپید سحر
بر چمن عصر
عاشقانه و بی وقفه
میان افق های بی تغییر
پراکنده می شدند
و همزمان
از امیدی ژرف
در پس پرده های رنگینی
صداهایی نا آشنا
شنیده می شد
گوئی
فـــــریادی
از زخم های بی شمار در رنج
و خون های از دست رفته.
شعر عریانی من بوسه ای می خواهد
آوازهایی
که بر بادبان های سپید سحر
بر چمن عصر
عاشقانه و بی وقفه
میان افق های بی تغییر
پراکنده می شدند
و همزمان
از امیدی ژرف
در پس پرده های رنگینی
صداهایی نا آشنا
شنیده می شد
گوئی
فـــــریادی
از زخم های بی شمار در رنج
و خون های از دست رفته.
بوی سوخته نون های بربری نونوایی کنار کوچمون ترجیع می دم به یه طرف سوخته ی کون همین بربرا.!شب است و قلندر هم بیدار.
قربون اون آدم چیز فهم.قربون حسین علی هم بارش بار نشد و خر ملانصرالدین را گرفت و به دیار پارس رهسپار شددر آن حال ملا صدا زد:از خرملا پیاده شو !حرف به گوشش نرفت و نرفت و یکباره از آسمون صدائی شنید که می گفت:ای بابا ملا خر کی باشد؟!هر چه می خواهد دل تنگت بگو ورنه قربون آدم چیز فهم!.حال بگذریم ازون شاعری که شعر آرش را سرود که می گفت:ورنه خاموش است و خاموشی گناه ما.
نیمه افراشته
بر گونه های اشک چکیده ات
تازه
باد خسته ای!
می نوازد
بر گیسوان راه!
شعاع آفتاب..........
هر چند پیاده پا
مشتاق به آمدن آن روزجانان
این روز
وصیت من است
با عطری از شفای بنفشه
تا طعم دوباره ی اردیبهشت
در نانوشته های این دفتر
با الفبایی
در شعاع لـبـخند.
نم نم باران
می بارد و
قطار
سوتش می کشد
حرکت کشتی و
صف های هندسی
ارزشی
که دخلش به خرجش
همچنان
شهر پر آشوب!؟.
در آغوش گرفتن آن باد موسمی
وه
گیسوانی
که هردم
بر گل می نشست
و در طعم مطبوع و دلنشین خاک
زمین آشنا
شروع به طغیانی می کرد
همچنان
آغاز و بارانی.
کسی خبر می کند
از آن ویرانه های سوخته
ساحل از ژرفای دریا
بی خبر
سنگ با سنگ
نقش اندوه لبخند
شاخه ها
پژمرده اند
سنگها با رقص اندوه غروب
آمیخته اند
سنگهایی سخت و سنگین
اینچنین
از نگاهم هر چه می آید
حسرتی با حیرتی آمیخته است.
لوله گــاز نهاده خالی برسرجان
غـیرت آفــتاب و گــاز ایران
غمزه اش راه دل و زندگی میان
ای گـــاز در ســرمای زمستان بیا
دیــده آفتاب کـن و نوش لب بــیـا
تــا کی این بچه های پـــاپـتی آفتاب
دیگر بـی گــاز و گــرمــا نبینم بیا
داغ و گــرم باید طلبید این ریش
خدایا بی گـــاز و بی برق خویش
جان باید طلبید از سینه سرخ امید
کجا توان چو برق به تک بادپای خویش.
تو را
به آرامگاه سفره تهی می کشد
و بازوی نحیف گرسنه
خشم هزاران خدای را
فریاد می کند
بهشت آرزو
یک گام به پیش است
اگر بدانی
و بخواهی
که زنده می شود
با دستهای تـــو
و در دستهای تــو
شادی کنان بهار می رسد.
چراغ روشن شمع
آورده ام
هر جا
حرفی بر زبان بود
امواج نمناک موهایت بود
که بر دستان ساحل
گل می داد
و شاید
هنوز موهایت
خیس بودند
با بوی عطرجلبک های خسته ی دریا.
شب ستاره
هیچ کس
نفهمید
گیسوی مانده بر راز
شاید
ابتدا همین است
در حلقه ی اولین آتش
تا شعاغ لبخند
هیچکس نفهمید
در این سوی آتش
اسم رمز شب ستاره.
شهر خالی است
ز عشاق
بود کز طرفی
مردی از خویش
برون آید و
کاری بکند
یا که زنی
.....انسانی
از حافظ و گوشه ای از ساحل.
پرسیدش از این همه گم شده
در قلعه های سوخته ره باز
ای اسب سپید وحشی
برکش نعل خنجرت
ای عزم سترگ بیابان
آتش بزن
بر ریشه ی خشم سیاه
خورشید
بارها گذرگاه گرم تو بود
از اوج قله
تا ستبر سحرگاه پرنسیم
مهتاب
بارها با تو آواز می خواند
عطر تپه ای به ساحل شبها
چشمان سایه گستر مهتاب
در باغ شعله ها
با رویای دشت و چشمه
در تو
چراغ شعله می کاوید
مانده ام
بیدار چشم
در سینه ی تیره تابان.
تپش های قلب هزاران نخل
بر بستر چشمه ای خنک
تا سپیده دم صبح
باد نقره ای فام
بر گیسوان تو می وزد
تا بر بام های شهر خسته
فرود آید
سایه های نخل ها
خاطره ای زلال بر جای دارند
خاطره ای
که شهر خاکستر
در زیر ماه نقره ای فام بوده است
و هنوز هم
این سرزمین
فناناپذیر.
فغان که بخت من از خواب درنمی آید
( حافظ )
دی ماه
در خواب من
فرو بسته است
امـــا همچنان
سـحرگـاهان
سحر شیری رنگ در تجلی است
همچنان
در تجلی سـاحرانه
پــای بـگشوده از مــرز
روشنای روزهای رفـته
مــاهـیان لحظه هـا
در تــو می جویــد باز
با دیدی در چشــم ســرخ رگـــبـار
مـیان خورشـید های هـمـیشه.
ای روشنای گنگ
مـــرا
در پرواز یک رویا
به سوی اهتزازی نو
بر انگیزان
مـــرا
روشن کن ای تاریک
تا زنجیر بگشایم
ز پای آفتاب مانده در زندان
باور کن از دریا
که رقص موج می آید
به سوی ساحل زیبا
باور کن از عصیان
این واژه
این زخمی ایثار.
روزی
بر فراز آسمان
پدید می آید
لحظه ای که چشم وا کنیم
بر زمین
سر فراز می آید
اذان صبح
قد می کشد و
آغوش باز می کند
روایت کابوس صبح
از سر شانه های باد می گذرد
و چرخه دوست داشتن
با ظهر گیسوان تو
خیمه می بندد.
ساده ی این نوع بشر
در سماوات و زمین
من و تو
در سفر باد
چون بیرقی در رقص
سحر می جوئیم
من و تو
می رود از یاد
و باز می آید
با صدائی ناگاه غافلگیر
خاطراتی پوشیده بی وقفه
ناگاه دهان باز می کند
و افق
یکباره
بر سر خانه ی ما می تابد
اما باز پیغام
از دریچه ای پنهان
میان این همه فریاد
بال و پر می گشاید
بر سحر امکان
من و تو
سایه های تار
مردمان توی خیابان را
می بینیم
دیدن فاصله ها
جلوه خوش رنگی
عینک مرز نگاه می جوید.
حالی اسیر عشق جوانان مهوشم
در عاشقی گریز نباسد زساز و سوز
استاده ام چوشمع مترسان زآتشم
اما ازین اقتصاد تورم و ساز و سوز
من جوهری مفلسم ایرا مشوشم
شهریست پرکرشمه ی حوران چادر بسر
گیسوی حور باز فشانم اگر چه مشوشم
مادر نشسته در پیاده رو خیابان با بچه ای در بغل
این را بـگـویمت که در ســــحــر پرچمدار عاشقم.
از حافظ و ساحل.