دیدیم با هم
در پرتوئی
از لحظات خطوط زنده
چابک و چالاک
شمعهای کوچک و روشن
می درخشیدند
با نگاهی
هر چند سپید
اما
در خشم و خروش
رقص آرام شعله ها
پنجره ساده اتاق را
شیار می داد
و حال تاکنون
بعد ازآن صاعقه
اهتزازی
بر شیشه پنجره می درخشد.
شعر عریانی من بوسه ای می خواهد
دیدیم با هم
در پرتوئی
از لحظات خطوط زنده
چابک و چالاک
شمعهای کوچک و روشن
می درخشیدند
با نگاهی
هر چند سپید
اما
در خشم و خروش
رقص آرام شعله ها
پنجره ساده اتاق را
شیار می داد
و حال تاکنون
بعد ازآن صاعقه
اهتزازی
بر شیشه پنجره می درخشد.
سخنی نیست
می وزد از سر امید
نسیمی!
لیک می گویند
با خود مردمان هزاران تاریخ
کوه ها در فاصله سردند
مردمان از خود راضی
دست در کوچه و بستر
دزدیده اند و می دزدند
در این تاریخ
آن راه اندیشه
چکار داریم
که دیگران چکار می کنند!
من نیز
ازین مردمان هزار تاریخ
بی نجوا
باید زندگی کنم
در این نوع تاریخ
چه بگویم؟
سخنی نیست
زیباتر در تماشاست
زورق تشنه گیست
آن چه مرا
بسوی تو می راند.
باغ های کنار دیوار
می رسند از راه
پر می شوند
از گلهای رنگارنگ و خوش بو
پستانها می رسند
کودکان گرسنه
دیگر بی شیر مادر نمی مانند
تا بهار سبزه های عطر
زنها دیگر
در کنار پیاده رو خیابان نمی خوابند
در رکاب
با مردان کار می کنند
شکر پر اشکم نثارتان باد.
دیوار وحشت و ترس
نالوطی و ناکس
هنوز خیره مانده ام
چه نامــرده این دیوار
که هــی.....ذوق زده به من
کفشهایم ساب رفته است
در این تلاش بی وقفه
چه نامرده این دیوار
ای بخشکی..........
برش سرخ هندوانه
تابستانی داغ
در پای حوض خانه
تا کلاغی بر سردرخانه
روبرویت
پــر می تکاند و
نوک می کـوبد
میان سرخوشی ناتمام این خانه
هنوز خیره مانده ام
ازین دیوار نامرد و ناکس
هــمواره.
دست شفاعت هرزمان در نیکنامی
می زند
بی مــاه
سر برافــروز
تا بگذرانم روز
دامــی به راهــی
مــرغی به راهــی
دانم سر آرد غصه را
این آه خــون افشان را
با آنکه از آن غایبند
شوخ و شیخ جا می زنند
مـی بی غش دریاب
سال امید برتاب
چشم فلک نگوید
با آنکه غم بگوید
چون این گره گشایم
این راز را نمایم.
چنین شتابان
به شکوفه ها به باران
اومدی
وقتی که دلگیر بودم
زغبار این بیابان
اومدی
که از همه
بود و نبودم
مرغ جـــادو
بال و پــــرواز
شــــادی و امــــید تشنه
دور بــــودم
چــــــه خـــوب کــردی
اومـــــــــــــدی.
که
کودکی
از نخوردن
شیر بی مادر
هلاک می شود
و قاضی
بی عدالت
رای به
سنگسار و کشتن زن
می دهد
و وقتی که
بوی تورم
به مشام جامعه
سرازیر می شود
شعرم
بی
نظم و نظام
می شود
قافیه را
می درم
و وزن را
به سلاخ کوچه
می سپارم
با فریاد مرگ بر ظالم
به نماز می ایستم.
این جاودانه همیشه پایدار
از هر آدمیزادی
عاقل تر بوده و هست
می گفت
الهام خبر نمی کند
یک لحظه
تردیدی به خود راه نمی دهم
اما
تظاهر هم نمی کنم
بلکه
با آزادی اراده تصمیم می گیرم
با شروع
در یک نگاه به وسعتی از دریا
و روزی پرافتخار
صبح زندگی را می سازم.
..................
جای پای آرزو
با بذری
در میان وهم و سکوت
دانه ی بذر
اگر چنانچه نگران نباشد
در صبحی پرنسیم
بهار می آید
بهاری سبز در انتظار چشمان تو
با فرصتی در سحر.
چهره ی آزاده ی پر خاطرم
من همه جان در ره او یک تنم
بوسه زنم از سر مو تا شکن
ماه ببیند رخ چین و شکن
در همه این پرده ی نیلوفری
باز بگویم به تو ساحل که من
در فلک راز دریا سخن
در خم هر پرده شود رازگون
نکته در اینست که این واژگون
با دل و عشق در پی آزادیم
هر چه شود عاشق آزادیم.
که کس مباد ز کردار ناصواب خجل (حافظ)
خانه ام زیباست
با بازتابی در اندیشه
در تو
جستجوئیست
با یقین
بر بستر سبزه ها با عشق
پیوند با امیدی بی شکست
این دریای خالی
در توان ساحل
تالاب تیره گونیست
که با لالای بی سکون دریای بیهوده
به خواب بی رویا
فرو رفته است
در آستانه ی شاد نیلوفر
بادی شوخ می وزد
باد سخن چین
که دوشیزه ی عشق
در گذرگاهی
بر مدار عشق
جاودانه می گردد.
هیچ می دانی که زندان چیست؟
از کدامین قاره است این بوم؟
هیچ می دانی که این بوم آشیان-این شوم
از چه اقلیمی ست؟
اصلش اول یادگار از کیست؟
کس چه داند؟ما چه می دانیم؟
..............
با چنانهایی چنین دیگر
بی شک این جا دیگر اقلیمی ست
آسمان دیگر
زمین دیگر
آفتاب و سایه را ذات دیگر
حتی
کائنات عقل و حس را رسم و دین دیگر
باز در آن جا چه غوغائی ست؟
باز-پرسیدم-چه بلوائی ست؟
................
مهدی اخوان ثالث
از نفس های مرطوب
روی برگهای درختان
بگذار
سیب را
بردارم
بگذار
سیب را
این عشق جاودان
در دستانت جای دهم
هر چه باداباد
زمان دارد از دست می رود.
زمانی بر سر عقل است
که لحظه
چشم وا کند
و حصار
حرف و زبان بفهمد
ازین دیار
قد می کشیم
و لحظه ای
در پنچره ای گم می شویم
اما
هم اکنون نیز
خیال پیچک
از نگاه نرده ها
به بالا رفته است.
از خستگی
روی دست بچگی
آنچه می بینیم
رستن و
از نو رستن باغ است
دریا هنوز گرم است
وسوسه ی آن
هنوز
طریقی می خواهد
تاثیر فراوان و
ایجاد رویدادی تازه
این ساعت زمان
هنوز گرم است.
زنده دارد زنده دل دم را
کنکاش و جستجو
به آنسوی روشن
تدبیرش
امید ساحلی است
که در تو
به عشق می نشیند
اوقات خوش آنست
که با دوست بسر آید
بس کنم دیگر
باقی همه
بی حاصلی و بی خبری است
من یقین دارم
که این عشق
یا آن دوست
باد صباست
جلوه گر وقت سحری
ای دوست.
جلوه هرچه بیشتر
در طی سلسله ادوار
نبض هشیار و فریاد
آوای عاشقانه ی زندگی
همچون گام های همیشگی
لاجرم شروع دوباره
شکل و معنای دگرگونی
محتمل در برابر ســد
انجام درخشش ثــبــات
بر مــداری جـاودانه.
خستگان تشنه
تا سایه های خفته
با هر نفس ز پرواز
شوق چراغ شعله
گرگ گرسنه ی وحش
هر لحظه شب شکنجه
پای هزار ریشه
تا دشتها نشسته
از ژرف قلب زنده
تا چشمهای شادی
بر گونه ی سعادت
موج رهـــی نشسته.
در تو می دمد
سپیده سحر
با سلامی به آرزوی خط
که بازگوی روز و نور است
شب مردمان می میرد
تا که در سحر
سپاهان نور و روشنائی
در تو جویند
سحر
نور و روشنائی آفتاب
با بوی سپیده دمان
در تو می جوشد
سحر.
در شبنم علفزار
گم شد
مــاه
از پس ابرهای گم شده
اورا
نظاره می کرد
دخترک
فریاد می زد
می خواهم
در ظلمات گم شوم
بی ماه و بی فانوس
مــاه
همچنان
نظاره گر بود.
درو کردنی است
هنوز
تو را همه دنیا
دوست دارند
تو آبروی من
همه دنیا
تو را دوست دارند
جای تو اینجا خالی است
دلم
در رها شدن با توست
شمع و گل و پروانه
باز در تو رهائیست
تو کجائی
باید گفت
منتظر زنگ صداتم
بی تو
من نا کجایم.
روحش شاد و راهش پردوام باد
برای مردم رهرو
هزار راه رهائی و روشنایی هست
بهار آید و
دوباره
ژاله شود باز
تک تک و گروه گروه
پرندگان مهاجر
پر کشند به افق
به دشت و دمنها
دراین ســـفر
امـــیـــد
بدرقه ایست
به باغ
باد بـهـار آید
شکوفه های سیب
باز شوند
شما هم
از نسیم دل
بانگ شادمانه زنید.
کرکره دار شده بود
و به شکلی
سایه روشن
دیروزت
عکسی بود تمام قد
که در نیمه ی تاریک قلبت می شکفت
و امروز
شلیک تیر خلاص
صدای به هم خوردن در اما
در تاریکی
از درز پرده
به سمت نام تو می آمد.
بسکه
گرما در تب و تاب بود
در یک دستش
زنبیلی از خرمای کنارتخته
و ماهی شوریده بوشهر بود
و در دست دیگرش
دست بچه شش ساله ی بچه اش نفس می زد
به دیوارهای قفس
شک هایم
به این زنجیره ی بی گسست
نفس می زد.
از پس گذشت این همه سال
برای بقا
در مرگ بی صدا
و در اوج رخوت و بی خبری
چند کلام
که بازتاب یک جور روح کودکی است
تا فکرهای تو
در ریه و قلب قطار ایستاده
شروع دوباره
حال روز از نو
میان ماهیان تاریک اعماق
به ساعاتی که دریا هیچ نیست
مگر همهمه ی هول هستی
به جستجوی آب حیات
و سرنگونی تاریکی
با چند پله نگاه
به شاخ و برگ درختان
و یا خیره
به سوراخ معما
معمای تازه
اشباح
در رفت و آمدن رازهای پرده می ترسند
اما نگاه ستاره در دوردست
سکوت مرموز را می شکند
و من در اندیشه ی
فروبردن هاله ای از وهمم.
هر روز تکرار می شد
با رمزی
سالها نشان می شد
شاید
بارها...
تا روزی در یقین
ایجاد می شد
و تاکنون
شهر
با بازار و خیابان پرازدحامش
در دل شب
تلف می شد
من نیز
در سایه ها
پنهان می شد.