دیازپام ده خورنده اند!!!
چـــرا!!!!
ترسی ندارد سری که بریده است!
در کوچه ی عاشقان
گشته ام من
حیران با سایه ی خسته
چشمم
چراغم
توئی
برخیز و با من بیا
من بی تو
گم می کنم
خانه را
ای آئینه ترانه
توئی
تمام هستیم
صدا کن و بزن برطبل این نیرنگ
نگفتی کیست
بازی سرگذشتش چیست
شاید عاشقی
سپرده با خیالی دل
مرا به او پیوند ده
با دشت و دریا و کوه
ازین سو بوی دریا پریشان است
و آن سوی
غبار سالیان
در چهره
نشان این و آن گمنام
نهاده سر به صحراها
گذشته از همه دریا
من امروزم
گمانم در کف دست است
و او مانند سردار دلیری
نعره بر خشم است
به شهرش حمله فریادیست
اهورا و ایزدان راهیست
درخشان چشمه
جوشید و خوشید
پریشان شهر ویران را
دگــر سازند.
