باید
سرشار کرد
از هستی
شعله های یک لبخند
معصومانه می خندند
جدا از سایه های بیگانگی
پوزخند طعنه
به تنگ آمد
نسل گنده گوز
به تماشا آمد
ای تهی تصویر
خاک و خون فرسود
خبرهای این مسافر
این تماشاگر
دلش خون شد
سرگذشت این و آن
سخن می گفت
سرگذشت نیاکانم
رعشه می افتاد
سالهای یادگار روزگارغبارآلود
دلش خون شد.........