تبليغاتX
م. ساحل (شعری بر لب خشک دریا)

م. ساحل (شعری بر لب خشک دریا)

شعر عریانی من بوسه ای می خواهد

در سال و روزی اینچنین

حافظ را دیدم

خسته و آهسته پا

با بشکه ای در دست

به سویی می رفت

با عرض ادب سلامی کردم و گفتم

حافظا

با این حال و روز و بشکه ای در دست

به کجا می روید

گفت:کاکو

می روم

تا فانوس اتاقم را روشن کنم

گفتم:بشکه آب و روشنائی فانوس؟

گفت:کاکو خیر.آب روشنایی است و در شیراز نیز بسیار

گفتم:اگر فضولی نباشد .پس چیست.

گفت:کاکو بشکه نفتی است برای چراغ فانوس خانه

گفتم:خوشا به حالت ای حافظ

گفت:کاکو تا بحال کسی اینچنین خوش بحال نگفته بود

منظورت چیه؟کاکو

گفتم:خوشا به حالت که اهل شیرازی و

بشکه ای نفت در دست داری

گفت:کاکو مگه تو اهل کجائی

گفتم اهل بوشهر

گفت کاکو خوش به حالت

چرا که فایز را داری

گفتم فایز شاعر به چه دردم می خورد

وقتی نفت در چراغ فانوس خانه ندارم

حافظ با تعجبی بسیار گفت

عجب کاکو

بوشهری و بی نفت؟

نفت ما هم از بوشهر است

لحظه ای بعد

بشکه نفت را به زمین بگذاشت و

برفت.

در آن حال و احوال زمزمه ای کرد و شنیدم

که می گفت:

خرم آن روز کزین منزل ویران بروم

راحت جان طلبم و ز پی جانان بروم

کاکو:برادر

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 مرداد1386ساعت 2  توسط m.sahel   | 

حافظ

شکایت از غم هجران چه می کنی

که نفت و گاز مردم ایران

                              در ظلمت است و دود

مــی خـور و

                     بوی نفت و گاز به مشام میار

تا نیست مردمی

                        نبود لذت حضور

مــی خور

             به آواز و ساز ایران

که درد خویش بماند

                        در دل زنجـیر

دل رمیده ما را

                          که پیش می گیرد

خبر دهید

             به مجنون خسته از زنجیر

حافظا

بوی باروت و سرب می آید

تو خوش گوی که بوی گل می آید.

+ نوشته شده در  شنبه 27 مرداد1386ساعت 22  توسط m.sahel   | 

صحرا آماده روشن شدن بود

که شتر ها

بر خاک داغ می شاشیدند

و شب از سماجت

دست بر نمی داشت

زنها با گیسوان پریشان

و پستانهائی داغ

با فانوسی در دست

به جانب شهر تاریک می رفتند

و سپیده دمان

اسبهای سرکش

به انتظار صبح

شیهه می کشیدند

دیگر هوای سخن گفتنم نیست

چرا که

خشمی پر خروش

به جانب شهر در حرکت است.

+ نوشته شده در  شنبه 27 مرداد1386ساعت 1  توسط m.sahel   | 

با خودم

رانده شده از بهشت

به نام گذشتگان

صحبتی دارم

انسان رانده شده از آزادی مطلق

از بهشت

انسان دوگونه خوب و بد

که می بایست

در یک اثر جاوید

خوب منظر و یگانه باشد

در صحبتم

آخر تو

ای انسان گوزو وریدنی

ای انسان سرطان و ویروس زا

ای انسان رفتنی

تا بحال درس نگرفته ای

از تاریخ اندوه و درد گذشتگانت

خوشا که هنوز

اربده سر میدهی از در بی کسی

از تاریخ گذشته های پدر و مادرت

درس نگرفته ای

می دانم

باز گو کن چــــرا؟

در همه جای این جهان هستی

مردمان به سلطنت رسیده

می گویند:

من از ملتم می گویم

من منم رئیس ملتم

من از عشق می گویم

خاک بر سر تو ای انسان

که  به نام من انسان

به نام حق و آزادی

انسانها را غرق در مرگ می کنی

پـــوک شوی تو ای انسان محدود و بی اثر و خام

آخر تا به کی این همه تصویر

گـــوز بر قبرت ببارد  .

+ نوشته شده در  جمعه 26 مرداد1386ساعت 21  توسط m.sahel   | 

دیواریست

که در اطراف حیاط خانه

بــلــند

کاشته شده است

گوشهایت

صدای پای قطار را

از پشت دیوار خانه

می شنود

اما

افسوس

مثل چراغ قرمز چهار راه خیابان است.

 

+ نوشته شده در  جمعه 26 مرداد1386ساعت 20  توسط m.sahel   | 

آمد از راه

همراه با تپیدن قلب پرنده ها

با هر چه

روزگار به من داد

یک شیهه ی کشیده

از راه دور

از انتهای نفس

پائی فرار می کند

            شتابناک و بیتاب

کجا هستی

تو را می گویم

ای فریاد

در نسیمی کوتاه و بی تردید

کبوترهای خسته

در سبزه و آینه

به نجوا

چیزی می گویند

عشق مسخ شده

رخساره ی توفانش

در کمرگاه دریا

             پیداست

بی شک با شما

چه باید

بودمان دلشاد.!

+ نوشته شده در  جمعه 26 مرداد1386ساعت 0  توسط m.sahel   | 

حـالا

و همچنان

شب می بارد

گلوله وار

از آسمان

بر شیب تند واژه

می گویم

مرگ بر شبم

عطر سحرم

نـفـسـم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 مرداد1386ساعت 21  توسط m.sahel   | 

تا کندن چاله

بیست قدم آنطرف تر

در انتظار بودم

 آفتاب تابستانی

بر سرم و مردمان قصه می تابید

تا که...

مرا به چاله افکندند

روز بد نبینید

عاشقان عصر مرگ

یا که بهتر بگویم

مردمان قصه اطراف

با لبخندهایی بر لب!

سنگهایی به اندازه کیلو

در دست و مشتاق!

حکمم اجرا شد

در ابتدا حاکم شرع

سنگی به اندازه یک نخود

به رویم پرت کرد

سمبلی در اشتهای سنگسار

احساس کردم

که دیگر تمام است

اما روز بد نبینی

 آمد.....

گویی که پاتکی آمد

چرا که

تجربه جنگ هشت ساله را داشتم

تا چشمم کار می کرد

پرتاب سنگ بود و سنگ

دیگر

سرتان را درد نیاورم

بی جان و پوشیده از سنگ

از دار دنیا رفتم

 دیگر

احتیاج به کفن شور و کفن پوش هم  نبود.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 مرداد1386ساعت 22  توسط m.sahel   | 

برگــهای افتاده ی سبز ژولیده

پــشت شیشه ی پنجره

بوی نفس می دهند

                                   هنوز

با طعم تـیـغـی

که از هر شاخسار درخت

عبور کرده است

بوی بــهــار

از لابلای تـنـت

به مشام می آید

                             هنوز

صدای ساعت قلبت

در آینه نیز

شنیدنی است

در آینه تا سحرگاه

دستهای ما

رسیدنی است

                      هنوز.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 مرداد1386ساعت 17  توسط m.sahel   | 

روزگاران انسان

زوزه می کشد

در مرگ و زندگی

در اعماق تن بیچاره انسان

بی گناه

یا گناه کار

سنگسار و زنده بگور

سایه های فتنه

شانه ها را

همچنان

زیر پاهای استوار انسان!

می لرزانند

چهره ها

تازیانه خورده

بی رمق

می فسرند

               بی گناه

و با نگاه

عاشق زلف نگاه خود ما

بی گناه...........بی گناه.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 مرداد1386ساعت 0  توسط m.sahel   | 

در دریاهای سرد و معتدل

مـــاهی آزاد

بهترین و زیباترین ماهی ها

دراز اندام و درخشان و خوش هیکل

مــاهی آزاد

در سن جفتگیری

کمرش آبــی

همچون آسمان آبــی

پهلویش خاکستری نقره ای

دردی روشن در سینه

و شکمش قرمز رنگ است

قرمز همچون خون

در این موقع

گوشتش صورتی

و بسیار خوش طعم است

وای به حالت

ای ماهی آزاد

اسمت ماهی و

فامیلت آزاد

وای به حالت

اگر

به دست ماهیگیر جلاد و بی مروت

به بند آئی

چرا که آنوقت

دیگر در آتش داغ و جهنمی ماهیگیر

روی شعله های شکنجه

گیر کرده ای و

لقمه چرب و نرم دهان ماهیگیر جلادی.

برگرفته از فرهنگ فارسی معین.

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 مرداد1386ساعت 18  توسط m.sahel   | 

دگر

صبح بیدار سزاوار

می رسد از راه

ای خسرو گل سرخ

یادت به خیر باد

دگر

از روز و سرمای شب تاریک

تن هامان نمی لرزد!...

افسرده طفل پا برهنه

دگر

نخواهیم داشت!...

ای خسرو گل سرخ صفت

شب زنده داریم

تا صبح

با نفت و گاز فراوانمان

چراغ های خیابان شهر

رژه می روند

در چشم

 با اندکی ماشین

با کارت هوشمند نجیب!

دگر

روز تبه کاران

به مثل نیمه شب تار است.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 مرداد1386ساعت 20  توسط m.sahel   | 

من از دست تو

بیمارم ای آرزو

خواب های رویائی

صبحم آرزوست

ای همه باران الفاظ و واژه

در تو راهم آرزوست

بر مردم نیک اندیش

تحول روزم آرزوست

پای در مسلخ عشق

جان پرتب و تابم آرزوست

عقل در کنام تو

دنیایم آرزوست

بوسه ای بر لبان سبز تو

شــهــوت ســرخــم آرزوست.

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 مرداد1386ساعت 0  توسط m.sahel   | 

بامدادان

          که زخلوتگه

                  کاخ ابداع

       شمع خاور فکند

بر همه اطراف شعاع

       بر کشد

           آینه از جیب افق

                     چرخ و در آن

بنماید

         رخ گیتی

                 به هزاران انواع

وضع دوران بنگر

               ساغر عشرت برگیر

که به هر حالتی

                 این است

                           به همــین اوضـــاع.

   حافظ ی.

+ نوشته شده در  شنبه 20 مرداد1386ساعت 19  توسط m.sahel   | 

در نگاه ماه

ساق مرطوب درخت

با خطی

در روشنائی ذهن

بیدار و آشناست

آنچنانکه

رشته های سلولی را

در تراکم اشباح

درمی نوردد

و با حال و حوصله ا ی

در فضای سبزینه اش

نقشی  نوین

بر آئین ذهن پندار

می تاباند

و با این جان کلام

تبلور افکار سبز درخت

در روز

جلوه و

شکوفا می شود.

 

+ نوشته شده در  جمعه 19 مرداد1386ساعت 21  توسط m.sahel   | 

ای روز

دلم تنگه

کجائی!

بگو

تا هل هله و رقص کنم

روزم شب است و

شبم در سر غوغا

شب است و آرزوهای نهفته

شب شبان دل هجران

این شعر در شب است

خوابم گرفت

میدانی

که قرص افیونی شب

خواب است

شاید در خواب

انسان بزرگی

انسان نجات دهنده ای

فرقی نمی کند

زن یا مردی

برخیزد

تا که روح خواب مسخ شده

به پرواز درآید و

 راه معبد دریا

بــگشـاید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 مرداد1386ساعت 21  توسط m.sahel   | 

گریز هرگز

با طناب یا بی طناب

تا کوچه ای هست

می مانم

مردمان تحول و ایجاد

اندیشمندان بی باک

در صحرای سماجت و اسرار

می رویند و می گویند

با رازی به انتظار صبح

حضور تــو

در کوچه امید

تماشائی است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 مرداد1386ساعت 19  توسط m.sahel   | 

پـای پــیاده

بر خاک و خاشاک زمانه

می روم هنوز

بـاز با تــو

تـرانه ای

ای جوانه

از سینه رها می کنم

هـنـوز

ای مه شامگاه من

اگر چــه

رفته ای

هنوز

قصه عشق ماندنی است

یاد تو مانده تا ابد

در دل بی گناه من

فقط توای پناه من

قافله نگاه من

طـنـاب دار رفتنی است

قرن بیست و یکمی است.

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 مرداد1386ساعت 19  توسط m.sahel   | 

غوغا

زیر کدامین خاکستر

شعله و زبانه می کشد

لب های فرو بسته

از درد و رنج

از دام طناب و دار

در کدامین بهار

می شکفند

در دلم غوغاست

ای یار و یاور

می دانم

هنوز

تگرگ می بارد

از بالای این دیوارهای تو در تو

از تغییر آب و هوا و جو جهانی

بگذریم که این هم داغی بالای داغ

شده است

اما

زندگی را

اگر بخواهیم!

در مسیر این دود و ترافیک هولناک شب

طلوع رهائی خود را

               باز خواهد یافت.

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 مرداد1386ساعت 18  توسط m.sahel   | 

در تـــو

انتظار پنجره ایست

بــاز و بی رویــا

که هــرگز

نبوده

اینچنین آزاد

چو حافظ گنج او در سینه دارم

در اروپــا آزاد از ملایم

نه طناب دار و نه زندان

حرفم می زنم

آزاده رندان.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 مرداد1386ساعت 1  توسط m.sahel   | 

یادم باشد

وقتی که نگاه می کنم

خیره به آن نشوم

چرا که

سالیان سال است

چشمانم

بسته مانده بوده است

یادم باشد

دیگر

گله از کار روزگار نکنم

یادم می ماند

اکنون دگر

بی حال و خسته

هر چه سریع تر

دنبال کاری نمی گردم

آخر

یادم باشد

دیگر

سراغ بیداری را نگیرم

چرا که

خورشید کاملا قرص است

اما...

مانده از شب های دورادور

بر مسیر خامش جنگل....

یک لحظه

از خواب می پرم

خسته از جا می کنم.

+ نوشته شده در  شنبه 13 مرداد1386ساعت 17  توسط m.sahel   | 

انگیزه

در نگاه همیشه پنجره

همچنان

کوه استواری بود

که در کنار مرغزار سبز برهنه

می درخشید

کنار در شکسته خانه

کاج ها و سروهای بلند همیشه سبز

سایه ای داشتند

به اندازه یک قرن

و قارقار کلاغان

سد آهنگ جاز و پاپ را

در نوردیده بودند

روز

پرده گوشهایت را

در این بزم خشن

به عاریه گرفته بود.

+ نوشته شده در  جمعه 12 مرداد1386ساعت 20  توسط m.sahel   | 

باور ستاره

در پنداری بی پایان

شگفت باور

                    می درخشد.

زنـــده

هر لحظه

سرشار راز هستی

با قصیده بامدادی

جاودانه شمع

تا لبخند دریچه ای

در شکوه

          هوای باور.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 مرداد1386ساعت 19  توسط m.sahel   | 

هنوز

        در تو

               نفسی می کشم

در نهانخانه ی عشرت

                  صنمی خوش دارم

کز سر زلف و رخش

                  نعل در آتش دارم

عاشق و رندم و می خواره

                        به آواز بلند

وین همه منصب

                 از آن حور و پری خوش دارم

حافظا

چون غم و شادی جهان

                             در گذر است

بهتر آنست

                که من

                     خاطر خود خوش دارم.

با اجمال و انتصاب و اقتباسی از حافظ رند.

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 مرداد1386ساعت 19  توسط m.sahel   | 

روشنی شـــمع عـشق آیــد هـمی

بـــوی عشق و عاشقی آیـد همی

فقر و نکبت می رود عاشق دمی

دولت صــلح و صــفا آیـد هــمـی

گــر تو را آه وجفاء آیــــد هــمی

در دم بــاد صــبا بــایــد دمــــــی

یار با ماســـت مونس جــان منی

از در جبر خدای عاشقی آید همی

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 6 مرداد1386ساعت 17  توسط m.sahel   | 

گره خورده

به دستان تو

بهترین ها.

شاید

ذهن عبور

رهگذری است.

حال با تو

الفبای خط و نقطه

 آینده را

در امروز

و در محو لحظه های گذشته 

از رفتنی بیهوده مطمئن

با تمام

واژه های کوچه ذهن

در عاشقانه خاطرات

اندیشه ای است.

شاید

بی خط

ولی

 با   نقطه های بی شمار

راز پی همدیگر.

چه

بوسه گرمی!

دهانت

بوی عشق .......

+ نوشته شده در  شنبه 6 مرداد1386ساعت 2  توسط m.sahel   | 

راه

به مـانـنـد

          کودک بازیگوشی است

که  قایق خیمه ای

                     پشت دریاها 

                             می سازد

تا که شاید

          همین فردا

              گلهای سرخ شقایق

                  با موجی از گــل

                     روی چشم روز

                            پدید آید.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 مرداد1386ساعت 19  توسط m.sahel   | 

عطر عابران طعم دریا

دیوارهای شهر را

سحر خیز و زمین پرواز

باز می کند

خسته های سالها

گرد رویاهای سرخ باغچه ی خویش

می شوم

من

هنوز خسته ام

حال اگر

از بلوغ واژه باران

یا چشمه و آفتاب

نسل های سبز

امتداد این ثانیه های سنگین را

بشکنند.

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 مرداد1386ساعت 22  توسط m.sahel   | 

این نخستین بار نبود

پنجره هائی آویخته

بر دیوار دراز و بی ریخت

در کنار پیاده رو خیابان

مادر و بچه ای در بغل

با دستی دراز

این دستهای زیبا

این دستهای غمگین

طرح خیابان را

گـــم می کنم

ابـــر می گرید و

بــاران می گیرد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 مرداد1386ساعت 19  توسط m.sahel   |