لطافت چشمانت
که مثل نور می درخشند
نمی توان گذشت
گذشته ها
گذشت
اندر غریب و غربت
پای در یک کلام
دیگر
نمی توان
از تو گذشت.
شعر عریانی من بوسه ای می خواهد
لطافت چشمانت
که مثل نور می درخشند
نمی توان گذشت
گذشته ها
گذشت
اندر غریب و غربت
پای در یک کلام
دیگر
نمی توان
از تو گذشت.
ای سرزمین یک چهارم زمین
پاک کردار جبین
در تو سکوت همیشگی
در من و ما
حرکت و دویدگی
شب و روزمان غوغا
در تو سکوت همیشگی
خواب
در چشمان تر کودک و پبر
بیدار زار
می گرید
ای خاک
تو ای همیشه پاکیزگی.
ستاره ای می درخشد
روز هجران و شب
به پایان است
پنداری
از شگفتی های ناباور
حافظ رند می گفت
نگار من
که به مکتب نرفت و
خط ننوشت
به غمزه
مسئله آموز صد مدرس شد
چو گل
سوار شود بر هوا
سحر گه
مرغ درآید به نغمه
باور اگر
گلی
از این دیده و خون برآید.
بازار شوق
گرم است
ز دل آشفتگی
از این قصه بگذر
که سخن می شود بلند
خواهی
که به زنجیر نرود
دست از دیده و خون
دل
در وفای صحبت یاران مکن
گر جلوه می نمائی
و یا طعنه میزنی
ما نیستیم
معتقد شیخ خود پسند
از آشفتگی حال من و ما
آگاه کی شود
آنرا
که دل انگشت
گرفتار دین کرد.
اقتباسی از حافظ رند.
خاک بارآوری باران است
که فواره ی فریاد را
با خویش می کشد
تجلی
خواب سنگین ساحرانه ای است
که احساس نیاز را
در خود می شناسد
و بر قفل های معجزه
دندان می ساید
هنگامه فــریاد
تـنـها
می تواند
لبخندی باشد
از دریچه تاریک
به آفتاب.
فریب جهان قــصه روشـن است
ببین تا چه زایـد شب آبستن است.(حا فظ)
آرزو
تلالوء می کرد
آینه ای
پاک و روشن
همچون
آب جاری
هنوز
روشن و گرم
وجودش می درخشید
ز شوق شعله
سـپیده
گلگونه
در هنگامه ای
جان می گرفت و
می شکفت.
فـریاد هـا
آویخته اند
بر سر کوچه امید
در پیله تنهائی
جمع حاصل درد
میراث شب سیاهی
ماندگار خرابه های شهر
آبستن
هــوای دلپذیرند
در بــاغ عـروسی بهاران
بـدون کـت بر تن
سـطری
به مفهوم عـشـق
بر تن خواهد نشست.
دار و ندار شوکران
چیزی نمانده بر زمین
حال و هوای عاشقان
پرنده شهر شبم
چگونه باید بینمت
این همه عاشقان شهر
کبوتران در سفر
به انتظار عشق تو
هفت ستاره در رهند.
خوش خیالانه در رویا
تصوری بود و هست
بیهوده
حقیقتی است
محض
اما
با تعارف های بی ثمر
خلوتی در خواب
با ماسکی در رختخواب
مضحک و دروغین
اینچنین نمایش ها
در ذهـن
جایگاهی دارند
بی حضور
که در بطن خود
نصیبشان
نتیجه ای است
بیهوده
اینگونه
خواسته و ناخواسته
در بطن دل بسته پاک
بی حد و حصر
در د در امکان تصور
می ترکد
و خشم در فرصت معجزه ای
با قامتی بلند
انفجاری در انتظار
می آفریند.
در هر کجا
خـاکی است
که در آن
خــاک می شویم
بــاد
بـرسر خــاک
می رقصد و
دستهایش را
بر سر ما می کشد
هر دو
در شب
در کنار یکدیگر
در آغوش همدیگر
به صـبح می نشینند
و در روز
دستی در گوش واژه می کنند
آنگونه
که مــا را
لـمـس
وعاشق می شویم.
حیات می خواد سال دیگه.
در اتاق کورسوی فانوس
اندیشه ای نفس می کشید
فانوس نفتی اتاق محقر
کارت هوشمند هم نمی خواست
اتاق در سایه روشنی
برق می زد
از پنجره محقر
نسیمی به داخل اتاق
پراکنده شد
کــتــاب
زیر دستانش ورق خورد
رعـد و بـرق
خانه را تکان داد.
نفـت و گـاز فراوان
کـارت هوشمند عالی
ماشین های فراوان
گـازی میشه دلارام!
بـچـه های شش ساله
سیگار فروش بـاحال!
نسل جـوان مـعتاد
کـار نـهاد پرگو
استقلال-آزادی مثقالی
سر سفره مردم
تریاک خــوب افـغان
رآکتور-رآکتور
در انتظار اتم
دیوانه-دیوانه
مـن و تـو و زمـانه.
حــراج می کنم
شعرهایم
به رویتان
پرواز می دهم
شعرهایم
به کویتان
شـــب
پـــر ستاره است
تـــو
همچو بــاد بهاری
گـــره گـشاه باش.
آرمانهای سبز سنجیده
ناراضی اند
ارتفاع در شب می لغزد و
لحظه در دست ملتهب است
بــی اعتنا
طـناب آویزان کرده اند
فرشته های مشعل فروزان
طــناب را
سرشار از عشق آتش می کنند
پـشت پـنجره
پـرنده های پوست شب
نـغمه رهـائی می سرایند
دل سرزمین سرودهای خفته
در نگاه
مست می شود
گـوش واژه
در پستوی خانه
تکان می خورد
پنجره
خــندان
دندانهایش را می توان
شـمـرد.
چیزی از مطلب مورد بحث
استادیوم مردم عقب قافیه
در طعنه هائی به سوی ابتذال
پیام های کوتاه
نشانه های یک اعتراض
طعنه و تکرار خلاقانه
سرکشی در برابر هاله های اجتماع
تورم و کاستی سطح اشتغال
عدم تثبیت قیمت و سیاست پولی و مالی و عرضی
طــــــول بــر می دارد
به اندازه ی ترافیک سرسام آور تهران
خـــــواب هم
اندازه ای دارد
کمـــــی فـشــار.
در راه عشق
دست هائی به بالا رفته
بالا تر از آن
سرهائی به تماشا
دست هائی با بوی اقاقی ها
سرهائی با هوش صنوبرها
شرح راز باغ دیده
آبستن سرانجام تکه های گم شده ای است
در نگاه
به سر سنگسار شده ی دخترک بدبخت
قرن بیست و یک
صدف های پر از راز
در موج دریا
محو.....
در اندیشه ی آنم
که روز.....!
سبز شود
هنگام سـپیده
صدای آواز گنجشکان حیاط خانه
در باغ خانه
به عطر نشیند
خــنده
در آواز رهائی
بی آنکه
هرگز شــب
نبوده اینچنین
رهــا!
شلنگ انداز
با رقصی دیوانه
بر حـیاط خانه
مــن دیوانه
در باغ خانه.
سحر
آغوش گرم پرمهرش
به روی هزاران هزار عاشق دلدار
باز کند
بگذار
سحر
خرمن جانانه ای
در این خاک شب زده
آواز کند
صـید جـان من
بـه کـام سحر بـاد.
برای
آرزوهای هرچند کم خرج
در پوستی از شب هم
نمی گنجد
دردم تـا شـــعر
سراغ دل کم خرجم را
نمی گیرد
بـازتاب
یک -دو -سه
گوشم
در این راه
فرکانس هم نمی گیرد
هــا !!!
شـنیده ای!
انسانی از درد
شیشه ها پوشیده از ابر
پشت این خانه
حکایت ها جاریست.
هـرگز
نبودند شمردنی
بلکه
بی شــمار
شکوفه های گیلاس
در باغ لبت
مشتاق شکوه و آئینه ای است
که در تو
ارصاد می یابند
چو گل سوار شود
بر هــوا
سـحرگه
مــرغ در آید
به نغمه.
درد می کشد آواز
از دهانش پیداست
حتی اگر خودش نباشد
در تو فریادی است
به سطر بالا
می توان
خط سیاهی کشید
به وقت صدا
می توان خفه شد
آفتاب
اندام بچه را
رادیولوژی کرده
بی عبور از تو
آمده ام
تا با تو
حرفم را آنالیز کنم
شب است و بچه بی تاب است
دکتر کجاست!!!!
آینه خاکی است
لخت و برهنه
اینگونه
لب خشک خاک
مانند
بچه ی مادر مرده شکم گرسنه
دستش بی رمق دراز
به قطره ای آب
یا که نانی خشک در دست
شاید
امروز یا فــردا
شاید
امکان چــرا
در خـواب است.
هــــلـنـد
باران و آفتاب و سحر
کمتر از شهری از وطن
جای جایش
نشانه ای از هــنر
رســم و گــفـتار مردمش
خــوش سـخن
شــاد و شــب شـکن
افسـوسم از وطن.
آغاز و انجامی است
نهایت نیست
خواهشی در آرزوهای نهفته
چشمک ستارگان
توی آسمان
رقص پرندگان سپیدمست را
می طلبــد
در بــوسه و پـرواز
با چشم اندازی
در این گـیتی بـیمار
سـبزه ها
در حـقیقتی محض
پـا از گلیم خوداغلب دراز
کـیفر ی بـر گـردن نـهان
دعــای بــاران
مـستجاب
تـابستان است.