اینگونه
دستم در اندیشه پیش می رود
گویی
که شعری سروده ام
حتی اگر
تیر خلاصی احساس شود
آنقدر
دوست دارم
که آغاز را
انجام کاریست
گیرم از کنایه آید و راهیست
وقتی که هیچ کار دیگری نیست.
شعر عریانی من بوسه ای می خواهد
اینگونه
دستم در اندیشه پیش می رود
گویی
که شعری سروده ام
حتی اگر
تیر خلاصی احساس شود
آنقدر
دوست دارم
که آغاز را
انجام کاریست
گیرم از کنایه آید و راهیست
وقتی که هیچ کار دیگری نیست.
راضی شده
سنجش نور شعاع
در پنجره
آبی شده
پوست شب
بر پلک چشمم
انتظار خواهشی است
گوش باز خواهشم
آواز آغازی شده.
در لمس اشارت عشق
در سر زلفینش
چـو گـوئی
صحبتی است
با خـیال شوق تو
بــی عــمر زنده ام
از لـب خویش!
چــو نــی
نفسی می نوازم و
مــرغ سـان
از قـفس خــاک
هــوائی می گیـرم.
تمام شاخه های آن توی خاک
جز تو
و هیچ کس دیگر
تازه نبود
سرود کوچه
لبخند دوتکه در شب
به دنبال دروازه ی باغ
هــوا هـــنوز مــست
دیوانه وار
پوست درخـت
در تو نفس می کشید.
مــثـل پـروانه
اهــل نـماز شــعله و شــبـنم
امــا
در ایــن عــالم
مــرغـیم
آشــیانـه بـه دام
یــاد بــرگ خــاطـره ها
گـــور قـلب روشـن خـویش
بــا درون آشفـتگی ها
در بــرون عــصـیان
کــشتی نشستگان
کــشتی شـکستگان
رنـج دیـرینه
هــمه کـینه هـایش را
خــنـدیـد.
از کوچه گذشتم
پیرمرد چروک لب(یاد جوادو اوو خیبیله)
بچه ی پیراهن پاره ی بی مدرسه
و ازین مصیبتای زندگی
رد شدم
مثل تگرگ
یخ شدم
کلمات تکراریه
اینجا
مقوله!
در مقابلم
یخ زده
به جز خاطره !
انتظار
منتظر حرکته.
لحظه ای
سرم گیج می رود
می پرم
توی آب
دستهایت را
لمس می کنم
ماهی ها
در کنارمان
شعر می نویسند
پنجره
رو به دریا
باز می شود.
مــوج هــراس خــواهــش
کــوچــه ی تـیره و تــار
پــوزخـند آرام دخـتـرک
عـشـوه و افـسـوس
بــی اعـتـنا
غــریــزه رهــا
ایــنـســوی
جـنـب و جـوشـی نـامـرئـی
جــنـگـل افـــق
شـکـسـته ابــری
چــشم غـریـب مـغـرور
مــوج طـلائـی نــور
شــاید
نــسـیـم بــادی
بــا بــار ســرب و بــاروت.
رعد و برق شعله های بلند آواز را
می شنود
مثل لاله های پیش از طلوع دامنه ها
که سر به صخره ها
گذارده اند
شکفتن های پنهان را
وزشهای بلند گیسوی خورشید
بر می آورد
به سوی اهتزازی نــو
گنجشکهای گرسنه
در خواب سرخ خویش
متن نوک پستان
دخترهای بیشه زار خیال را
سرخ باران کردند.
شکل و طرحی نــو
گنجایش ایجاد و تحول
گـلها با تقلا
رشــد را
در زمینی بــارور می جویند
پــاک و مـنزه
خــاک
در انتظار رستن رخصار اندیشه ای است
و نـیاز آج و واج
سرش را می خاراند
چرا که
شپش های منحوس و کثیف محیط ابری
جــا خــوش کرده اند.
باز در تو میل شکفتن
در آینه قدی
بی صدا و از نظر پنهان
می شکنیم
و با یک تنفس مصنوعی
دو باره قد می کشیم
سرچشمه تنفس
جریان شعر امروز است
که در دستانت
باری دیگر
به گل می نشیند.
بـر دروازه افــق
بـه انتظار ایستاده بود
اندکی بــعد
پـــرنده ای ناپــیدا
پـــرکــشید
تــن بلورینش آویخت
در نـشـئـه ی جــاوید شــرابی
ســایه ای بـا شــتاب
در ژرفــنای دره ای غـلـتید
نـگاه انـدیشه ی گــم شــده
روشــن شــد از روشـنائی صـحرا
صــبـح نـاگـهان برخـاست.
آغــاز
جوئیدم
مـــاه
در قــاب نخستین
فریاد روشنی بود
در بــیـداری
گــریه ام گرفت
مــن نــیز
شــکل
گــرفـتم.
در مسیر صبح سحر
ترک عشق شاهد و ساغر نمی کند
صـد بار توبه کرده است!
دیگر نمی کند
تلقین و درس اهل نظر
یک اشارت است
گفت کنایتی ومکرر نمی کند
این تقویم تمام است
با شـاهدان شـــهر
من
ترک خاکبوسی عشق
نمی کـنم.
با اشارتی از حافظ رند.
بـه تـماشا بــیا
اخــتران آســمانی
نـــــه !
مــــردمان این زمــینی
روشــن و روشــن ضــمیر
هــمچـو اختران آسمانی
شــکوه نــوری
بــا مــفـهومـی
بــه تـکرار
در هـــزار آیـنه
در گـــور خــاطر مــن
غــباری از ســنگ می روید
چـــیزی در تـو نـهان
بگو ووو بگو
ای انسان سرگردان چرا بهار نه و .....
تــجـلی روح
در تـــو خواب می دید
یـا کـه
بــیداری مفهوم آفــتاب
زمــان نـیز تـلنگر می انداخت
نـــیاز عــطش
دم کرده بــود
در آسمان گرفته و گـرم
دریــا
در کـنار سینه لخت و عفیف
شـــهوتـی از حــماســه داشــت
شـگفـت و چـالاک
روح آب
در جـلبکهای سـبز نیز
پــدیدار بــود.
بــرای دریــا
عجیب
تنگ اســـت
عشق تو
در دل
ساحل دریا
در جان
همچو مــوج
در تلاطم
پیوندی بایست.
خط های سیاه و سپید
انگشتانش
چه ماهرانه
همچو مــوج
در تلاطم بود
نقش و نگار سپیده
روی دل رابطه
شبنم وار
قطره قطره می چکید
چاووش و چکاوک
بر سر قله کلمه مــا
در تکاپو می درخشید
سر پوست کله شب
تــازه
کـــنده شــده بود.
راستی
می گفتی
باشه
صبر کن
خواهی دید
بگو دیگه
گفتم که
حوصله کن
مگه نمی گن
گر صبر کنی
حوصله غوغا سازی
کمی دندون روی جگر
صاحب مرده ی غاصب
جنب هم نمی خورد
چه رسد به مرگش
پس
حرف حسابت چیه
بیا ترا به خـــدا
کــار را
یکسره کنیم.
ترمز درشکه در رفت
اسـب ها
گریزان و سرکش
پاهایشان را بوسیدند
وقتی که
سـرت را خاراندی
افــق
چشمش را گــشود.
زروی صدق و صفا
بدیـدار تـو
چه شکر گویمت
ای کارساز عشق و صفا
ای سـرو ناز حسن
با تو هر لحظه
صــد نیاز
فرخــنده می شوم
اگـر
بر قــد سـروت
دستی بنوازم
بیا تا به بوی تو
ســرانجام شوم.
کوچه ای بـاز کـرد
به اندیـشه ای در یـقین
و یـکباره
هـمچو در فـضائی
پــرنده ای شد
و از قفس
پـــرواز کــرد
چــندانکه
بــال و پــرش
خــــرداد را
تــزئــیـن می کرد.
و سبخ همراهش
در خاک اشارتی
نفرتی دارد
به اندازه ی جرم لوله های نفت و گاز
با فرسنگها راه
تنها یک صداست
پای همین لوله های مزخرف و گمراه
و آن
صدای کلاغان سیاه شده ی نفتی است
که سالیان سال
دل و جگر و تار و پودشان
بر همین اشارت
به یغما رفته است.
دشــت ســتاره ای است
که قـصـیده ی بـامــدادی را
در دلــتـای شــب تـیره گون
مـکرر می کــند
و خــستگان تـــشنه
چـشمان ســایه گـسترشان را
بـا چــراغ شـعله
در رویــای مـــهتاب
بـر شــعله های بـیتاب !!!!!!
می بــیـنند.