تبليغاتX
م. ساحل (شعری بر لب خشک دریا)

م. ساحل (شعری بر لب خشک دریا)

شعر عریانی من بوسه ای می خواهد

های و هوی...

اینگونه

دستم در اندیشه پیش می رود

گویی

که شعری سروده ام

حتی اگر

تیر خلاصی احساس شود

آنقدر

دوست دارم

که آغاز را

انجام کاریست

گیرم از کنایه آید و راهیست

وقتی که هیچ کار دیگری نیست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 خرداد1386ساعت 20  توسط m.sahel   | 

خنده هام با حوصله

راضی شده

سنجش نور شعاع

در پنجره

آبی شده

پوست شب

بر پلک چشمم

انتظار خواهشی است

گوش باز خواهشم

آواز آغازی شده.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 خرداد1386ساعت 19  توسط m.sahel   | 

دستانم

در لمس اشارت عشق

در سر زلفینش

چـو گـوئی

صحبتی است

با خـیال شوق تو

بــی عــمر زنده ام

از لـب خویش!

چــو نــی

 نفسی می نوازم و

مــرغ سـان

از قـفس خــاک

هــوائی می گیـرم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 خرداد1386ساعت 22  توسط m.sahel   | 

ترجیح زیر درخت توت

تمام شاخه های آن توی خاک

جز تو

و هیچ کس دیگر

تازه نبود

سرود کوچه

لبخند دوتکه در شب

به دنبال دروازه ی باغ

هــوا هـــنوز مــست

دیوانه وار

پوست درخـت

در تو نفس می کشید.

+ نوشته شده در  جمعه 25 خرداد1386ساعت 22  توسط m.sahel   | 

عــاشـــق

مــثـل پـروانه

اهــل نـماز شــعله و شــبـنم

امــا

در ایــن عــالم

مــرغـیم

آشــیانـه بـه دام

یــاد بــرگ خــاطـره ها

گـــور قـلب روشـن خـویش

بــا درون آشفـتگی ها

در بــرون عــصـیان

کــشتی نشستگان

کــشتی شـکستگان

رنـج دیـرینه

    هــمه کـینه هـایش را 

                       خــنـدیـد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 خرداد1386ساعت 19  توسط m.sahel   | 

وه...!

از کوچه گذشتم

پیرمرد چروک لب(یاد جوادو اوو خیبیله)

بچه ی پیراهن پاره ی بی مدرسه

و ازین مصیبتای  زندگی

رد شدم

مثل تگرگ

یخ شدم

کلمات تکراریه

اینجا

مقوله!

در مقابلم

 یخ زده

 به جز خاطره !

انتظار

منتظر حرکته.

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 خرداد1386ساعت 22  توسط m.sahel   | 

لمس سینه های بلورینت

لحظه ای

سرم گیج می رود

می پرم

توی آب

دستهایت را

لمس می کنم

ماهی ها

در کنارمان

شعر می نویسند

پنجره

رو به دریا

باز می شود.

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 خرداد1386ساعت 1  توسط m.sahel   | 

آنــســوی

مــوج هــراس خــواهــش

کــوچــه ی تـیره و تــار

پــوزخـند آرام دخـتـرک

عـشـوه و افـسـوس

بــی اعـتـنا

غــریــزه رهــا

ایــنـســوی

جـنـب و جـوشـی نـامـرئـی

جــنـگـل افـــق

شـکـسـته ابــری

چــشم غـریـب مـغـرور

مــوج طـلائـی نــور

شــاید

نــسـیـم بــادی

بــا بــار ســرب و بــاروت.

+ نوشته شده در  شنبه 19 خرداد1386ساعت 17  توسط m.sahel   | 

بیدار باش

رعد و برق شعله های بلند آواز را

می شنود

مثل لاله های پیش از طلوع دامنه ها

که سر به صخره ها

گذارده اند

شکفتن های پنهان را

وزشهای بلند گیسوی خورشید

بر می آورد

به سوی اهتزازی نــو

گنجشکهای گرسنه

در خواب سرخ خویش

متن نوک پستان

دخترهای بیشه زار خیال را

سرخ باران کردند.

+ نوشته شده در  جمعه 18 خرداد1386ساعت 21  توسط m.sahel   | 

یاد و خاطر اجداد هزاران ساله

شکل و طرحی نــو

گنجایش ایجاد و تحول

گـلها با تقلا

رشــد را

در زمینی بــارور می جویند

پــاک و مـنزه

خــاک

در انتظار رستن رخصار اندیشه ای است

و نـیاز آج و واج

سرش را می خاراند

چرا که

شپش های منحوس و کثیف محیط ابری

جــا خــوش کرده اند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 خرداد1386ساعت 19  توسط m.sahel   | 

باز در تو روح رازهای پنهان

باز در تو میل شکفتن

در آینه قدی

بی صدا و از نظر پنهان

می شکنیم

و با یک تنفس مصنوعی

دو باره قد می کشیم

سرچشمه تنفس

جریان شعر امروز است

که در دستانت

باری دیگر

به گل می نشیند.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 خرداد1386ساعت 18  توسط m.sahel   | 

زن ســیه گـیسو

بـر دروازه افــق

بـه انتظار ایستاده بود

اندکی بــعد

پـــرنده ای ناپــیدا

پـــرکــشید

تــن بلورینش آویخت

در نـشـئـه ی جــاوید شــرابی

ســایه ای بـا شــتاب

در ژرفــنای دره ای غـلـتید

نـگاه انـدیشه ی گــم شــده

روشــن شــد از روشـنائی صـحرا

صــبـح نـاگـهان برخـاست.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 خرداد1386ساعت 0  توسط m.sahel   | 

در برکه ی زمان

               آغــاز

                     جوئیدم

مـــاه

       در قــاب نخستین

                        فریاد روشنی بود

در بــیـداری

              گــریه ام گرفت

مــن نــیز

           شــکل

                  گــرفـتم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 خرداد1386ساعت 1  توسط m.sahel   | 

پاک اندیشه

در مسیر صبح سحر

ترک عشق شاهد و ساغر نمی کند

صـد بار توبه کرده است!

دیگر نمی کند

تلقین و درس اهل نظر

یک اشارت است

گفت کنایتی ومکرر نمی کند

این تقویم تمام است

با شـاهدان شـــهر

من

ترک خاکبوسی عشق

                     نمی کـنم.

با اشارتی از حافظ رند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 خرداد1386ساعت 19  توسط m.sahel   | 

بـگو ووو بــگو

بـه تـماشا بــیا

اخــتران آســمانی

نـــــه !

مــــردمان این زمــینی

روشــن و روشــن ضــمیر

هــمچـو اختران آسمانی

شــکوه نــوری

بــا مــفـهومـی

بــه تـکرار

در هـــزار آیـنه

در گـــور خــاطر مــن

غــباری از ســنگ می روید

چـــیزی  در تـو نـهان

بگو ووو بگو

ای انسان سرگردان چرا بهار نه  و .....

+ نوشته شده در  شنبه 12 خرداد1386ساعت 19  توسط m.sahel   | 

اعترافی طولانی

تــجـلی روح

در تـــو خواب می دید

یـا کـه

بــیداری مفهوم آفــتاب

زمــان نـیز تـلنگر می انداخت

نـــیاز عــطش

دم کرده بــود

در آسمان گرفته و گـرم

دریــا

در کـنار سینه لخت و عفیف

شـــهوتـی از حــماســه داشــت

شـگفـت و چـالاک

روح آب

در جـلبکهای سـبز نیز

پــدیدار بــود.

+ نوشته شده در  جمعه 11 خرداد1386ساعت 22  توسط m.sahel   | 

دلــم

     بــرای دریــا

                 عجیب

                          تنگ اســـت

عشق تو

            در دل

ساحل دریا

               در جان

همچو مــوج

                 در تلاطم

                 پیوندی  بایست.

 

         

                          

                   

                        

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 خرداد1386ساعت 21  توسط m.sahel   | 

تکرار شب و روز

خط های سیاه و سپید

انگشتانش

چه ماهرانه

همچو مــوج

در تلاطم بود

نقش و نگار سپیده

روی دل رابطه

شبنم وار

قطره قطره می چکید

چاووش و چکاوک

بر سر قله کلمه مــا

در تکاپو می درخشید

سر پوست کله شب

تــازه

کـــنده شــده بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 خرداد1386ساعت 22  توسط m.sahel   | 

هی

راستی

می گفتی

باشه

صبر کن

خواهی دید

بگو دیگه

گفتم که

حوصله کن

مگه نمی گن

گر صبر کنی

حوصله  غوغا سازی

کمی دندون روی جگر

صاحب مرده ی غاصب

جنب هم نمی خورد

چه رسد به مرگش

پس

حرف حسابت چیه

بیا ترا به خـــدا

کــار را

یکسره کنیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 خرداد1386ساعت 0  توسط m.sahel   | 

در کشاکش حرکت

ترمز درشکه در رفت

اسـب ها

گریزان و سرکش

پاهایشان را بوسیدند

وقتی که

سـرت را خاراندی

افــق

چشمش را گــشود.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 خرداد1386ساعت 18  توسط m.sahel   | 

با تــو هزار شکر

زروی صدق و صفا

بدیـدار تـو

چه شکر گویمت

ای کارساز عشق و صفا

ای سـرو ناز حسن

با تو هر لحظه

صــد نیاز

فرخــنده می شوم

اگـر

بر قــد سـروت

دستی بنوازم

 

بیا تا به بوی تو

ســرانجام شوم.

+ نوشته شده در  شنبه 5 خرداد1386ساعت 19  توسط m.sahel   | 

واژه در نــفس

کوچه ای بـاز کـرد

به اندیـشه ای در یـقین

و یـکباره

هـمچو در فـضائی

پــرنده ای شد

و از قفس

پـــرواز کــرد

چــندانکه

بــال و پــرش

خــــرداد را

تــزئــیـن می کرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 خرداد1386ساعت 20  توسط m.sahel   | 

بوی نم و رطوبت

و سبخ همراهش

در خاک اشارتی

نفرتی دارد

به اندازه ی جرم لوله های نفت و گاز

با فرسنگها راه

تنها یک صداست

پای همین لوله های مزخرف و گمراه

و آن

صدای کلاغان سیاه شده ی نفتی است

که سالیان سال

دل و جگر و تار و پودشان

بر همین اشارت

به یغما رفته است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 خرداد1386ساعت 22  توسط m.sahel   | 

انجام همهمه ی امـــید

دشــت ســتاره ای است

که قـصـیده ی بـامــدادی را

در دلــتـای شــب تـیره گون

مـکرر می کــند

و خــستگان تـــشنه

چـشمان ســایه گـسترشان را

بـا چــراغ شـعله

در رویــای مـــهتاب

بـر شــعله های بـیتاب !!!!!!

می بــیـنند.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 خرداد1386ساعت 19  توسط m.sahel   |