چــشم پـرنده افتاد
در سـبدی خـالی از دانه!
امــا
پــرواز و نـغمه
در عـمق شاخه های درخت
در خطه ی کبود افق
با اوج و خـیز و هـیاهو
با کــولبار روزگـار
در جست و خیز هستند
خاطرت باشد.!
شعر عریانی من بوسه ای می خواهد
چــشم پـرنده افتاد
در سـبدی خـالی از دانه!
امــا
پــرواز و نـغمه
در عـمق شاخه های درخت
در خطه ی کبود افق
با اوج و خـیز و هـیاهو
با کــولبار روزگـار
در جست و خیز هستند
خاطرت باشد.!
ســـتاره ای از فلک
چــشمم همیشه به بالا آویخته
و عــشقم
بـر فرق زمـین آمیخته
گــهواره ی کـودکی ام
مـــادر در دستش
چــه غــوغا می کرد
حــالیــا
با رنــج دیــریـنه
می زنی
چهار دست و پا
بر طبل متورم زندگی
که از بالا و پایین
فواره می زند.
مـرغ آبی بر کوه
ماهی دریا بر آب
جنبش سرود سرسبزی
زمان را
در شتاب می جست
با چشمی بی دریغ
به انجام پیموده ی بلندی فریاد
در سرزمین حسرت
تجربه جنبشی است
در ساعت ســرخ تپش
میان بودن و نبودن
با فریادهای شور و شوق پرانتظار آغاز.
تــــنها صــداست که می ماند
به راســتی
حقیـقـتی است محض
که در گــفتار نمی گنجد
بلکه تقدسی است
با تفکری دراین مـفهوم
که چــاره را
در اشارت صــدا باید جست
و چـرا و چـگونه را
در تـــو پــاسـخی است
به راســتی
چــه زیــباست
صــدای در ســینه آواز پــرندگان
و نـغمـه هـائی خـوش آهنگ
با اشــارتهائی گــوناگـون
در ذهـــن لاجـوردی .
این است
واژه ســـحر
مــژده ای است
بگـــوش هـــوش
هــزار گــونه ســخن
از دهـــان
جـــاری می شود
حــال اگــــر
مــژده ســـروش
نــرســد از راه
هــزار گـــونه ســخن
در دهـــان
هـــلاک می شــود.
ای هرگز شب
کجا رفتی !
در این وقت بی وقت
لبت را
در فرصتی پــاک
می بوسم
به توانی
که برافکنم
پــرده روز وصال.
بگذار تا بگویم
که هنوز
هفت سین شهر عشق جاریست
سیب و سایه و ستاره
نشانه
سرو و سرد و سبز
همیشه بهانه
ســــرور
عشق جـــاودانه.
ماهتاب
از پشت ابرهای گریزان
چشمکی می زد
انگاری کاغذ پاره ای دید
چشمش تیز کرد و
نگاهی به جد انداخت
لبم حکایت دل است
با نسیم سحر
ولی به بخت من امشب
سحر نمی آید
اندکی همچو سنگ ایستاد
نفسی تازه کرد و
در خموش جاری شب
گفت:دیگر عشق
شاهد و ساغر نمی خواهد
رخ بـــرافـــروز
که عمریست
در طلبت مشتــاقم.
از همیشه پاک و روان
با شور و شوق
سایه بدل شد
به آفـــتاب
در اشاره ای خوشایند
رفتم به سویــش
به پرواز
با نبض آمیخته
به تدبــیر
دست آبی رودخــانه را
بگرفتم .
با شبنم هائی
در انبوه سبزه ها
لبریز است
و نبض تکرار روح
بر شقایق های زخمی دشت
همواره
در امکان بیداری
می تپد
وقتی چشم پرسش
در فاصله ی انتظار
می ماند
شقایقان دشت سرخ
با دندانهای خشم
فریاد سر می کنند.
فــریاد زلــف و رخــی است
بـر جـــهان شــهر تـاریک
آســـمان
نــاگــزیر
بـــاد صــبر را!
بر گـوش و رخــم نواخت
سخن خیر از دعای خیر
جــهان خیر
در پیرهن روشن تو
خلاصه می شود
بیا که با سر زلفت
قــرار خواهم گرفت.
گلی حاصل کرد
باد غیرت بصدش
خار پریشان دل کرد
پشت درهای فروبسته
شب از دشنه و دشمن پر
به کج اندیشی
خاموش نشسته است
بام ها زیر فشار شب
کج
کوچـــه
از آمد و رفت شب بد چشم سمج
خسته است
لب درون آب سکوت
شب اگر چه تیره- زلال
تن سپرده ام به نسیم
سر سپرده ام به خیال
زندگی با ماجراهای فراوانش
ظاهری دارد بسان بیشه ای بغرنج و درهم باف
زندگی می گوید:اما باز باید زیست
باید زیست......
گوشه ای از شعر حافظ-شاملو-آتشی و اخوان ثالث.
چه نام زیبائی
با گذشت بیش از یک هفته
از الحاق روستای خسرو و شیرین
از توابع شهرستان اقلید به آباده!
هنوز
ناآرامی ها در این شهرستان ادامه دارد
این تصمیم
در جریان سفر محمود احمدی نژاد
و هیات همراه به استان فارس
اتخاذ شد!
اما
اقدام فوق
اعتراض شهروندان اقلیدی را
در پی داشت
مردم با سردادن شعار
با آتش زدن لاستیک
شکستن شیشه های اماکن عمومی
و تخریب بانکها
دامنه ی اعتراض را
گسترش دادند
درگیری ها ادامه دارد.
خبر و عین جملات(شعرگونه) به نقل از روزنامه امروز و اعتماد.
سبزهای سبزشده
در رقص نور
هرگز اینچنین
شاد نبودند
در صبحی بیدار
با چشمهائی خیره
کنار خیابان
با رد نگاهی باریک
رویاها و کابوس هائی را دیدم
که از پی هم می گذشتند
در شهری
با حبس پر عطش دهانی خشک
به خیالم خواب می دیدم
اعتراف می کنم.
گرم و عرقریز
سوخته پیشانیم
ز تابش خورشید
نفت و گازم از زمین در می گشاید
آمده ام تا که دوست و دشمن را
در خانه شناسم
دست نیازم !
گرفته حلقه ی در را
سینه ام در تب و تاب است
در لوله های نفت و گاز را
بفشارید
تا که پستان زمینی ام
خشک شود
راز پس این حصار را
با چه بکاوم.
غرق در آن حوالی
صبح بود و آب دریا
سرسبز تر از جنگل
پرید بی کنایه
شیرجه در آب دریا
عشق در آن رهائی
دریای سبز گرم و مواج آب آبی
اینک
شور موج و دریای آسمانی
قل قلکی می داد.....
آب سبز بهاری.
پروانه ی ستیزه جوی
پر کشید
به سوی بهار
بـــهاری سـرمست
دل انگیز و رویائی
خیس از باران
به هذیان تب رویای خود
مستانه زیرلب همی گفت:
شور شراب عشق تو
آن نفسم رود ز سر
که این سر پر هوسم
شــود خاک سرای تو.
جــای گذاشته بود
حسن و خلق و وفای یار
تــرا در این سخن
انکار کار مـا نیست
از هر بــوســه ای
ز لـــبش
جــان هــمی دهــم
گــفتم
کــه بوی زلفت
گــمراه عالمم کرد
گــفتا
مــگوی با کــس
تا وقــت آن در آیــد.
نـور را
حوصله ی هزار چشمه ی یقین
می دید
یقین گم شده
که در برکه های آینه
به سحر عشق
می ماند
احساسی در هر رگ عبور
با تپش قلبی
که بیدارباش قافله ای بود
برهنه چون روح آب
صاف و صیقل
یقین یافته بود.