تبليغاتX
م. ساحل (شعری بر لب خشک دریا)

م. ساحل (شعری بر لب خشک دریا)

شعر عریانی من بوسه ای می خواهد

هوای تیره

با تک نوازی صدای ابر

پریشان شد و

تجلی وجودی آشکار

به مانند بادی بی قرار

پنجره را چهارطاق

                      گــــشود

اکنون دیگر

شکل حلزونی خانه

 با لرزه ای موج گونه

                        از هم می گسست و

 از جادوی جسم خاکی

بوی مجنون شهوت عشق

 سنگفرش زمین را

                  سرمست می کرد.

 

                

+ نوشته شده در  جمعه 31 فروردین1386ساعت 7  توسط m.sahel   | 

جستجوی روز

در خواب شیرین

یعنی سهل و آسان

نم نم باران روی گلبرگ بهار

روز بیداری

با محتوائی

در دست و پازدنهای بسیار

و جست و خیزهای روزگار

یعنی چهار چنگول

در چهار دیواری ضمیر بیدار

معلق ماندن

و معنای روز

یعنی یک نیاز.

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 فروردین1386ساعت 0  توسط m.sahel   | 

و آنگاه

گامهایی برداشت

به استقامت سنگهای زیر پایش

در نگاه همیشه مهربان خورشید

چشمانش را

در فضائی

به نمایش گذاشته بود

و فرصتی دیوانه وار

به تماشا.

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 فروردین1386ساعت 14  توسط m.sahel   | 

وقتی که

خطی مشوش

در صورت ذهنش

تردید نگاه بود

در باوری

دستش را

سعی در گرفتن کلید امکان برد

مسیر راه اندر دست گرفت و

همچو ساقی آمد.

+ نوشته شده در  جمعه 24 فروردین1386ساعت 12  توسط m.sahel   | 

از گوشه ای برون آی

ای کوکب هدایت

زیر  گنبد رنگ وارنگ

با ماجرای گوناگون و

                 عرصه های تنگ

من عاشق

              عاشق شدنم

ادامه می دهم

و روانه ام

             به دنبالش

چه شب هائی  را

 صبح کرده ام

                 به روز

و همچنان

باوری

به عصر سپیده دم فردا

 مهتاب

به مانند شعله ای بلند

روشن کرده است

                شاخه شاخه ی جنگل را.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 فروردین1386ساعت 13  توسط m.sahel   | 

سرخ موجی

             رهــا شد

و در نسیمی

              بی تردید

اقاقی های باغچه ی خانه

خیس و گــرم

پــرواز را

از نفس پروانه های مشتاق

دیــدند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 فروردین1386ساعت 22  توسط m.sahel   | 

سنگ و ریگ عشق

با عصیانی

در آشفتگیهای درون

قصه ی شعرهای خوب

شعر محض خوب

چشم و گوش عطر ناز حقیقت را

در لحظه ای

مدهوش می گرداند

و دماغ اشارت را چاق

مفهوم

بر فراز اندیشه

پیچیده و پرهیاهوست

هرگز نمی توان

در یک نت مکرر

و نوای معین

شکستن وزن را شنید

شعر حیات

به اندازه ی یک منظومه

یک کهکشان و یا کیهان

در هارمونی حیاط خانه

با نبضی در کوچه های سیاه و دراز شهرمی توان جست

من از عشق

با حقیقتی محض سخن می گویم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 فروردین1386ساعت 2  توسط m.sahel   | 

وقتی که

           انگشت شعر

                 زیر سنگ سکوت می ماند

مار و عقرب قرتی

                   بدون نی همبانه بوشهری!         

به  رقص شکم می ا فتند

                       چرا که

         در سکوت

               شب هم

                           جفتک می زند.

نی همبانه:ساز بادی شادی آور.

+ نوشته شده در  جمعه 17 فروردین1386ساعت 18  توسط m.sahel   | 

بیدار شد و شنید

در صبحگاه سحر

پشت پنجره

صدای جیک جیک گنجشکان

خورشید بر حیاط خانه

آفتابی شده بود

یا بقولی سکسی

هر کدامشان

حرکتی جست و خیز داشتند

همچنان تشنه و پرعطش

با منقار طلائی رنگشان

آب حوضچه ی خانه را

مواج می کردند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 فروردین1386ساعت 1  توسط m.sahel   | 

واژه بر متن آب

شناور بود و

رودخانه را

درمی نوردید

مــاه

نگاهش برآب بود و

خــاک له له می زد

شب

در لحظات آخرین

دست و پا می زد و

روز در جنبشی جنینی

کم کم آشکار.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 فروردین1386ساعت 15  توسط m.sahel   | 

کمال الملک نقاش گفت

ای مظفرالدین شاه

شما از ایران دست بردارید

مملکت بزرگی میشه

ای عشق

ای صاحب عشق

اعدام و شکنجه طاغوت است

عشق را

در آزادی بجوی

تاریخ را

دگربار تکرار مکن

خداوندگار آزادی

از گناهانمان بگذرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 فروردین1386ساعت 16  توسط m.sahel   | 

از عشق می گفت

که در پیاده رو خیابان

در کنجی نشسته بود

از زنی که دستش دراز کرده بود و

سکه ای می گرفت

و در کنارش

کودک خردسالش خوابیده بود

از عشق می گفت

که نان ارزان را

تنها برای خویش نمی خواست

از زنی

که دستش

دیگر کوتاه شده بود

و نوک پستانش

در دهان کودکش گذاشته بود

عشق

با روح غمناک بهار

در کنار پیاده رو خیابان خوابش برده بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 فروردین1386ساعت 19  توسط m.sahel   | 

آمستردام

آواز گرم قلب اروپا

شب و روزش

حال و هوائی است

در کنار نقاشی های خوش آب و رنگ

با قلبی آکنده از درد وان گوگ *

که عشق را

در پستویی به نام موزه

نگاه تماشایی مردمان عاشق را

در خود مسحور کرده است

و در آنسوی همچنان

واژه در قفس

نفسی می کشد

با دریغ و درد.

*وان گوک(Vincent van Gogh ) نقاش هلندی و بنیانگذارسبک امپرسیونیسم که با تنی چند در سبک اکسپرسیونیسم هم به نقاشی پرداخت .شروع کارش با نقاشی هایی از کارگران و دهقانان همراه بود .دو تااز معروفترین نقاشی هایش پوست کندن سیب زمینی و گل آفتاب پرست است.او در سن ۳۷ سالگی با فقر وبیماری جهان بی مروت را وداع گفت. 

+ نوشته شده در  شنبه 11 فروردین1386ساعت 19  توسط m.sahel   | 

باران شرشر بهاری

چون آوائی به پاکی دریا

در کوچه ی تنگ و تاریک

توی این تنگ غروب

می بارد سیل آسا

آفــتاب

در تردیدی

میان فرونشستن و برخاستن

با تلاشی پارو می کشد

بر پهنه ی این آب

ماهی های سرخ

کلام بهار و باغ را

با عطر دهانشان

و غنچه ی لبانشان

می پراکنند بر روی آب.

+ نوشته شده در  جمعه 10 فروردین1386ساعت 19  توسط m.sahel   | 

همچنان

انجام کاری ناتمام

در طول راه

مانده است غریب

بید مجنون

گیسوانش  رهــا کرده

بر سر این راه هنوز

همچنان

تاک رنجور و باغ متروک

بر سر چشمه ی خورشید

مانده دلدار هنوز

تپش سینه ی ماه

می تپد

بر سر این جاده هنوز.

+ نوشته شده در  جمعه 10 فروردین1386ساعت 17  توسط m.sahel   | 

فکر بلبل همه آنست که گل شد یارش

                           گل در اندیشه که چون عشوه کند درکارش (حافظ)

دمنه گفت:همیشه آنچه حق بود می گفتمی و بی خصم زیستن و خوش دل و ایمن روزگار در کردار داشتمی.

کلیله گفت:می دانم اما تخم این بلا !! را ما کاشته ایم.و هر که چیزی کاشت آن شود که ثمرت بگرفت.و حکما گویند که هیچ کس بر عذاب- صبر نتواند کرد.و هر چه ممکن گردد از گفتار حق و باطل برای دفع اذیت بگوید.

دیگر روز صدا این حدیث را تازه گردانید و گفت:ازصدای سخن عشق ندیدم خوشتر-یادگاری که در این گنبد دوار بماند.

دمنه گفت:چاره ایست از آنکه هرکس برعلم خویش راستی و امانت نگاه دارد.که هرگفتاری را پاداشی است.

و امروز مرا تو همان برادری که کلیله بوده است دست بده تا اصحاب بی خرد را خرد گردانیم و دوستی

مباهاتی شود در حاصل کارمان.و فرجام کار این باشد که اکنون وقت حیلت است و غفلت نکردن.و با این همه

عاقل از منافع دانش هرگز نومید نگردد و وقت ثبات انسان و روز مکر خردمندانست.و آنکه غفلت ورزد

حیران و سرگردان چپ و راست در فراز و نشیب روزگار گرفتار شود.

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 فروردین1386ساعت 22  توسط m.sahel   | 

خاطره را می گویم

چه حیف شد

همه آن لذت

در یک چشم بهمزدن

یادش بخیر

از اون وقت تا به امروز

جرات از یاد بردنش نیز

فراموش کرده ام

چه رسد به

شوق دیداری تازه

که از فرق سر

تا نوک پای را

مفتون آمدنش می کند

از اون وقت تا به امروز

مشتاق دیدار

بویت را لمس می کنم

و نگاهت یکبار دیگر

در متن شدن جاری .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 فروردین1386ساعت 4  توسط m.sahel   | 

بـهار

با چتر طبیعت فرود آمد

بر ســبزه ها

سلامی شبنمی پراکند

دستش به روی شقایقان دشت کشید

و مرغزاران را

به ترنم آفتاب دعوت کرد

لیک در کوچه

بوی بهار نیز به مشام نمی رسید

عــمو نــوروز سـر رسید و گفت

بلبل عاشق

تو عمر خواه که آخر

باغ شود سبز و شاخ گل به بر آید

دست از طلب ندارم

تا کام من برآید

یا تن رسد به جانان

یا جان زتن بر آید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 فروردین1386ساعت 3  توسط m.sahel   |