تبليغاتX
م. ساحل (شعری بر لب خشک دریا)

م. ساحل (شعری بر لب خشک دریا)

شعر عریانی من بوسه ای می خواهد

عــمو نوروز

باد تازه ی بهاری آورد

در این سرزمین پاک و تشنه

از سماجتش

تن خشک خاک را

مرطوب گرداند

و ناگزیر پای بکشود

به مرز آغازین

که مرتعی بود خشک بربوته های خاک

مرغکان سست بال جستجوها

راز و رمزی در این جهان هستی

                                              بگشودند

شعله ی سحرگه خورشید

بر شاخه های پرت تک افتاده

                                          نور بر افروختند

و عطر طراوت بهار

در آغوشی پر آغوش

بر لــبان خنده نشست.

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 اسفند1385ساعت 22  توسط m.sahel   | 

باد بهاری

در کشاکشی دیرینه

از طلسم خواب

دماغ رخسار گل را خاراند

و با دستمالی

به نرمی حریر سبز و نازک

بر اندام گل سرخ

سایه انداخت

شهوت بهار وسوسه انگیز

شکوفه های گل را

در رگ عشق ترکاند

نگاه روئیدن گرفت و

صدا در سکوت شکفت

و چشم ساحل

در قلب سبز نخل

پیوند خورد.

+ نوشته شده در  جمعه 25 اسفند1385ساعت 17  توسط m.sahel   | 

از کدام سوی می وزد

نسیم صبح بهاری !

من در کرانه مردابهای ابر غزال وحشی

مــاه را دیده ام

که در دام مار زمین غلتید

آنگه

که راه برون رفت

آفتاب در میان جنگل شب گم شد.

این شعر از نظرگاه شاعر عاشق عبدی بوشهری است.

http://www.torshuk.blogfa.com

 

+ نوشته شده در  جمعه 25 اسفند1385ساعت 2  توسط m.sahel   | 

گاهی می اندیشم

که شاید

در نسیم صبح بیداری

به انتظار

نباید نشست

گاهی

ماجراهای گوناگون و رنگارنگ

در رقص ترانه های کوچه

و یا آفتاب همیشه طالع

بگذار بگویم

گاه تاروپود هیچ و پوچ

هر چه هست

اوج شعله و آتش

یا که

عـــشق و هــستی

هر کجا و هر گاه

بیگمان هستیم

هر لحظه

سرشار از اوج هـســتی.

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 اسفند1385ساعت 21  توسط m.sahel   | 

بامدادان

از خلوتگه کاخ ابداع

شمع خاور می افکند

بر سر و رویت

بر می کشد آینه از افق

و نمایان میشود

رخ گیتی در زوایای فلک

تار ساز می کند و

آهنگی به طراوت می نوازد

وضع دوران را بنگر

که به هر حالتی می نوازد

عمر تماشاگریست

در وجود وفای عشق.

+ نوشته شده در  شنبه 19 اسفند1385ساعت 16  توسط m.sahel   | 

راز صدا 

               از پشت حصار

گشاینده پنجره ی بسته ایست

که روح را صیقل می دهد

و پاسخی

در این سکوت غریب است

دل با زبانی تپنده

و چشمی پرغرور

هزار باغ تماشا را

                        به جلوه می نشاند

و چـــشم من

               به کــمند زلف تــو

                          در آیـنـه ی عـــشق

                                         مـسحور  می شود.

+ نوشته شده در  جمعه 18 اسفند1385ساعت 21  توسط m.sahel   | 

ای نور چشم من

سخنی است گوش کن

زندگی با ماجراهای فراوانش

ظاهری دارد

بسان بیشه ای بغرنج

ماجرای زندگی این دختر و  آن زن

با مشقتهای فراوان و توآم با درد

روزت گرامی باد ای زن

بهار نزدیک است

و با تو

گاممان استوار و پربارتر می شود

               ای زیبا گل.

بقول حافظ:

بلبل عاشق تو عمر خواه که آخر

باغ شود سبز و شاخ گل ببر آید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 اسفند1385ساعت 19  توسط m.sahel   | 

یکباره

پایش از روی ابرها سرخورد و

دلش برای خورشید تنگ شد

مثل مرغ سکوت

که در آشیانش

به بیضه نشسته باشد

یا که تگرکی

که در بطن بی قرار ابــر

نطفه بندد

یکــباره

شادی بی رحمی در او خیزید و

تــرانه ســر کـرد

چـــون چــراغی

روحـــش را صیقل داد

تــا با تــو

ابدیـــتی جـانـانه سازد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 اسفند1385ساعت 19  توسط m.sahel   | 

شاهنامه و سرود مرز پرگهر

با میراث رستم دستان و

سهراب و اسفندیار

پایان نمی پذیرد

فخر و عزت گذشته ی ایران من

جویبار سرشاریست

بر دریچه ی

شعر امروز طبل توفان و

بازگشت شاد کبوتران سپید دشت

در چشمه ی ذهن جوشان.

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 اسفند1385ساعت 17  توسط m.sahel   | 

بی دریغ

با فانوسی در دست

در عمق شب

با رنج دیرینه

تا مرز خستگی رفت

در ارواح سکوت باغ مو

گوشه ای بنشست

و به تاک بی برگ درختان

در شبح رقص جادوئی

نظاره انداخت

در سکوتی تا فریاد

و بستری سبز در صبح بهاران.

+ نوشته شده در  شنبه 12 اسفند1385ساعت 19  توسط m.sahel   | 

فریاد زیستن و رهائی

                       تجربه ای است.

دهانش سنگینی عجیبی داشت

که بر صورتش آویخته بود

دهانی که

هزاران هزار واژه ی روحبخش و جادوئی

چون گاوصندوق خانه

در خود جای داده بود

و فواره ی مغز پرتوان و کاریش

 بردهان ژرف تشنه اش

مظهر رود بسته بود

و آنگاه که

ابرهای فشرده پرحجم

در اطرافش احاطه ای مرگبار داشتند

در گوشش سماجتی بود

رعد آسا.

چشمانش

در مسیر تندر

دروازه ی امکان را

در توفانی از نور

جلوه گر می کرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 اسفند1385ساعت 18  توسط m.sahel   | 

روی باغ بیدار خانه

سقفی از مه غلیظ

زق زده بود

آه سرد حسرت

بر برگهای نگاه

چون سری غرق در آب بود

وچشم و هوش قطره های شبنم

بر برگهای تشنه و سرد

تا روشنای باغ شعله های دل انگیز

و خواهش گرم آرزو

بر باغ بیدار خانه بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 اسفند1385ساعت 21  توسط m.sahel   | 

تو پاک و صاف و دلکشی

از من جــدا مـشو

که در تـو وصل دیده ام

منعم مکن ز عـشــق

که در تـو عـشـق دیده ام

تا کـی کـشم غیـبـتـت

که قطره های شبنم

بر برگ گــل تو دیده ام

هــرگـزدر این خاک

مــرا تــرک مـکن

که در ســحرچشم تو

گــوهر دیــده ام

حـدیث جـان و دلــم این است

که عـشق و اندیشه

بـر فـراز تــو دیــده ام.

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 اسفند1385ساعت 2  توسط m.sahel   | 

دستت عازم دریا باد

با تو

فضای مه آلود

در دشت شقایقان

محو خواهد شد

و دیگر

داخل سطل زباله ی کنار خیابان

مرغ های گرسنه دریایی را

نخواهی دید

با تو

از فرط بیداری

صبر و طاقت

محو می شود

در طلوعی سبز.

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 اسفند1385ساعت 18  توسط m.sahel   | 

سکوت

        در کنج زمستان

                  لمی داده بود

         با سلیقه ی دیرینه اش

                 در خواب

پنجره های خانه

       قندیل وار بودند

         در آماسی از یخ

نگاه

    فضا را می جست

و روز

   در خلوتی جنون وار

     دست و پا می زد.

+ نوشته شده در  شنبه 5 اسفند1385ساعت 17  توسط m.sahel   | 

پاورچین و دلارام

در آینه سپیده دم

    گیسوان رقصانش

    بر سرچشمه ی نسیم بیقرار

           می درخشید

و آب

در جاده ای نقره ای

   تلالوء داشت و

ماهیان

         فوج فوج

   با شتابی بی دریغ

    مفهوم آب را

      آفتابی می کردند

و احساس

 در حقیقت

     تجلی می یافت.

 

+ نوشته شده در  جمعه 4 اسفند1385ساعت 18  توسط m.sahel   |