باد تازه ی بهاری آورد
در این سرزمین پاک و تشنه
از سماجتش
تن خشک خاک را
مرطوب گرداند
و ناگزیر پای بکشود
به مرز آغازین
که مرتعی بود خشک بربوته های خاک
مرغکان سست بال جستجوها
راز و رمزی در این جهان هستی
بگشودند
شعله ی سحرگه خورشید
بر شاخه های پرت تک افتاده
نور بر افروختند
و عطر طراوت بهار
در آغوشی پر آغوش
بر لــبان خنده نشست.
