از نشاطی مست
بر قایقی سرمست
با زمزمه ی روشنائی
بر لب وسعت آب
ماه از بالای فرق سر آویزان
ابر و باد
پشت مردمکان
افسونکار
حاشا
زنده باید زیست
در نگاه آفتاب
چه پرواز بلند نامتناهی!
بر پهندشت بلند دریا
تا ساحل طلائی خاک
بیگمان
باید زیست.
شعر عریانی من بوسه ای می خواهد
از نشاطی مست
بر قایقی سرمست
با زمزمه ی روشنائی
بر لب وسعت آب
ماه از بالای فرق سر آویزان
ابر و باد
پشت مردمکان
افسونکار
حاشا
زنده باید زیست
در نگاه آفتاب
چه پرواز بلند نامتناهی!
بر پهندشت بلند دریا
تا ساحل طلائی خاک
بیگمان
باید زیست.
ابرها در فرصتی می آمدند
پاورچین پاورچین
با بادهای سرد موسمی
و در حوصله ی چشمانم
لحظه ای دور می گشتند
در آنوقت
از انتهای باغ خفته
حجمی از نور پدیدار می شد
و خورشید روشن و نورانی
در عمق باغ لحظه
قلبی پر تپش
در آهنگی بود
وسوسه انگیز
با بخت روحی سبز
در التهاب و کجدار و مریض
و باد می پیچید
در شب سرد زمستان.
که در دستت بجز ساغر نباشد
زمان خوشدلی دریاب و دریاب
که دائم در صدف گوهر نباشد
غنیمت دان و می خور در گلستان
که گل تا هفته ی دیگر نباشد
بیا ای شیخ و از خمخانه ی ما
شرابی خور که در کوثر نباشد
بشوی اوراق اگر همدرس مائی
که علم عشق در دفتر نباشد
کسی گیرد خطا بر روز عشاق
که هیچش عقل در سر نباشد
خواب نیمروزم را می برد!
دیوارها
دیگر خوابی برایم نمی گذارند
چه دارند که بگویند
زیر سقف تار عنکبوت
با نگاه مشوق تو
در این جهان ماتم
و انتهای جاده که می برد چشم تو
چشمی که هنوز بوی اشک می داد
و شرجی صبحگاه
که آغوش گرم را خیس می کرد.
پیش آی و گوش دل به پیام سروش کن (حافظ)
در راه کاروان عشق
سبزه زارانی است
بکر و باکره
با نقشی پاک و پاکیزه
بسوی آفتاب همیشه شاد
بیا تا با قصه های شاد
با قصه های آسمان پاک
و نوری جاری در آب و خاک
تو را پیغام دهم
از زلال جویبار روشن ایام
بیا ای خسته دل
دلتنگ و غمگین
بیا
بر تیغه ی حجم عبور
نام بزرگ و سترگ را
تیز و تیز تر کنیم
به نام آزادی.
در این ایام
لحظه های رنگی تازه و پرشگفتی ست
لحظه هائی که
آسمانش را
تنگ باید در آغوش گرفت
ساز و سرود باد
چشم در راه بهار دارد
اگر از چشمت پرتو گرمی بتابد
و برگ لبخندی بروید
در باغ بی برگی
لبخندی نیست
خنده در اشک چشمانت
نمایان است.
تا ساحل سیمگون سحرگاه
این کوچه ی نجیب
جرعه ی خنجر و خشم و خون را
در تب و تاب تاریخ
چشیده است
حس غربت
در غریب قاب های چشم را
ای همنشین
عصر نو را
در این حیاط جادوئی
با کلید آشنایی
بر فراز آسمان پرشکوه
و پرگارهای پرتو خورشید
بگشای.
دست در دست هم دهیم به مهر - خانه خود را کنیم آباد
اکنون می بینم
پنجره باز است
آسمان پیدا
فتاده
آنسوی تر
تخته سنگی
با پارچه ای در دست
می غبارم از محو
آن تخته سنگ را
می بینم!
رعشه می افتد در دستم
نگاهم خیره می ماند!
پندار نیک
گفتار نیک
کردار نیک
یار و غمخوار یکدیگر باشیم تا بمانیم خرم و آزاد.
شبی سرد که مهتابش در کنج آسمان نظاره گر بود راهی سفر شدم.از چند وقت پیش بلیط و شرایط سفر را مهیا کرده بودم و با همه هم و غمی که برای این سفر داشتم در وقت حرکت دست از پا را نمی شناختم.و با انرژی غیرقابل وصفی مسیرهای طول راه را یک به یک از نگاهم می گذشت.در آن لحظه برای گذران وقت به روزنامه ای که در جیب بغل کاپشنم مچاله کرده بودم نگاهی اجمالی انداختم تا که در گوشه ای از آن به مقاله ای برخوردم که در سرتیتر آن نوشته شده بود:حکومت قانون یا حکومت براساس قانون.
از چند و چون آن مقاله اینطور خلاصه وار در ذهنم یادداشت می شد که نیروهای دمکرات اکنون به شیوه های گوناگونی می کوشند تا با فعالیت های ریشه ای از حاکمیت قانون به جانب حکومت بر اساس قانون را فراهم کنند.و در واقع راه رفرم دمکراتیک را از طریق تغییر قوانین تبعیض آمیز و نابرابری جنسی از میان بردارند و نیاز به یک مقاومت منفی و نافرمانی مدنی که از اقدامات دانشجویان و رهبران جنبش کارگری و مدافعان حقوق اقلیت و بسیاری دیگر بوجود می آید جامعه را به سوی عدالت و برابری سوق دهند.
تنها چیزی که متوجه نشدم این بود که روزنامه را به زبان هلندی می خواندم و هیچگونه اشاره ای به محل و کشور مذکور نشده بود.
از شاخه ی شکسته ابری
رویای چشمه های طلائی
سر بر کشید
به بیرون
آنگاه که شب
زمزمه مرگ را می خواند
تپه های بلند مراتع
بر کنده های تناور روز
بوسه های شوق را می پراکند
و خرمن ها
همچون
شانه های تیز پرواز
در رقصی مست
غوطه ور.
باید
از کشتزار سبز گندم
جدا کنیم.
وگر نه
مثل مور و ملخ
سبز زمین را
زرد می کنند.
بی آنکه
صبح را
به انتظار
نشینیم.
این ابلهان
به غفلت می برند از یاد
آشفتگی های درون
با بستری از عصیان سنگ و صخره
چه شکوهی!
درود بر تو
ای ستبر بلند کوه
ای موج پرشکوه دریا
بی شک
می توان دید و شنید
رقص شعله ء آتش عشق را
و سرود تموج دریا
در توفانی سترگ
با بستری از عصیان سنگ و صخره .
سیل و خیل خستگی است
با هر چه
که از روز و شبش
باقیست
در همه ی خلوت شهر
بر دست و پای
کودکان رهگذر کوچه و خیابان
پـینه هائی
به اندازه ی یک درد
چسبیده سـخت
تمام روز و شب
و در بــدر
در این چهار دیواری
شکل هندسی شهر
با خاطراتی
بی هیچ از لذت.
هـر کدامینمان پای در تلاشی
در سوی و راهی بر گستره ی آفاق
تا چه گونه
سرودی در چشم انداز
با غباری از چهره ی خورشید
و چشم هائی در این عالم شگفت
تا تصویری سرگشته و حیران
در این آسمان گرفته ابر
با سکوتی غمناک
در سایه هائی خفته
تا بوته های اندیشه ز ریشه
در باغ شـــعله.
با عشقی به یقین
شاخه ها را
از ریشه های تحمل
نتوان جــدا کرد
با برگهای رازی
که در اندیشه دارند
و با نو غنچه های عشق
بر مداری جاوادانه
سپیده دمان
در راهست.
مرتعی است
در دست گشاده ی سبز کارزار
با رقص و پایکوبی
در هـوای باز و شـاد
بـه نام تو و همیشه آغاز تا بحال
شـکوفه خـنده ها
سرسبز و گشاده رو
اشـــک و آشـــوب اعتراض
در خشتک بی حد گذشته ی تاراج
فــریاد یست
بـیداد.
انفجار نور
در سکوت لانه ی تاریک
فانوسی عظیم در بر می گرفت
که معبر کوچه های مردم
با بانگ لب های شمارش شده
بر سنگفرش صبحگاه خیابان
دل خورشید
می تپید
بر خفته گان خــاک
و پیچک های کنار خیابان
فانوس های ستاره
آویخته بودند
بر گذرگـــاه آفــتاب.
گلبوته های عــشق
جانانه بــوســه ای
می پــراکـــندنــــــد
درهوای شهوانی روز
و بــوی مــست صنوبرها و کاج های سبز
مشام رهگذران را
می خرامید به عشق.
یک پــسر
یک دخــتر
یا که آن مــرد و زن
مختصر پــولی و دیگر هیچ
گــاهی اندیشه و گــاهی شــک
بــوی اقـاقـی هـا هـم
مـرا دیوانه می کرد.
و فریاد سرود
همچنان باقی است
یکی بود یکی نبود
زیر گنبد کبود
قاصدک
نشسته بود
ازون طرف
شب با گلوی خونین
به دریای سرد
نشسته بود
قاصدک به خواب رفت و دید
آفتاب آتش بی دریغ
با عطشی در سایه های سرود
آتشی سوزنده بر دروازه ی امکان عشق
شکوهی در جان
تنوره می کشید
گوئی
رقص دیوانه وار برگها بر ساقه بود
و یا......
امــا
خواهش کودکان پابرهنه
در کلام کوچک خواستن نان بود
که در سکــوت
زندگی را می جست
و فــریادی
به تجربه نداشت
برگ ریزان انسان بود و
فریاد قاصدی
که زندگی را
خــبر می داد.
این پیشگفتار عشق
بیش از هر چیز و هر جائی
سیلهای اشک را
در تکرار آنسوی باران غافلگیر
با مـهر ی بر اجاق روشن زمین
نمایان می ساخت
رویای این فرش دلپذیر
سرایش آهنگی
با طراوتی در حدیثی مهربان
که نگاه
جست و خیزی داشت
در پــروانه
با فضای پاک باغ
آنگاه
که ســیب را
در روح مرغ عــشق
تا بهاری جاودانه
با سبزه ها و گل های عطر
می جست و می خواند.
سکوت و تاریک
ابرها بی درنگ
و با شتاب
به کــوچ بی صدای
این بــوم آشنا
غریو رعدوار خویش را
آفــریدند
و بــارانی
در فضای محض و موهوم
چون مــوج
جــان گرفت
آنگاه
هزاران ســـایه
با خیزش باد
در اوج مست شعله های شوق
بیگمان
دریچه ی نور را
در باغ های فریاد
و به نام صــدا
گــشودن گرفت.
راز تحمل درختان انتظار
این چشمان پرخمار تماشا
در انتهای این شب دراز
میوه های فریاد شاخه ها
از هر توفان و بیم
مانده روی کنده ها
با ریشه های در خاک قرن
با نجوای برگهای شناور توفانی
در انتظار زلال نور
وه ازین انتظار و
میوه های عشق شاخه ها
تا شادی خیال و خروش
و اوج لذت رویا
در میوه های کال و نارس
تا اوج صبح نهفته
در خروش فـــردا.
مرغ سحر
نغمه ای آورد
هیچ میدانی که
مثل شتاب فنر
یکهو از جا پریدم
و از پنجره بی تردید لذت
قافله مردمی را دیدم
که با همهمه ای تماشائی
سایه به سایه
از دیدگانم
همچون خشم توفانها
در صحنه هائی آشکار و حقیقی
می گذشتند
مثل رگباری از سیل
و پنجه هائی که بر درها می کوبیدند
خشم و خروشی که
بر تیره ی شب
چیره می شد
و آنگاه
در جرگه ی آن سایه های توفانی
با زرین آفتاب صبحگاهی
به پرواز شکوه رهائی
مهر و مــاه
در آمــدم.
دورازهرشیون و زاری
در این خانه
سکوتیست
با شیهه ای در گلو
که با شکست طلسم
این شب بی روح
گــوئی
به هزاران ساله اش
خاتمه می دهد
پای فشردن بر رکاب تـندر
مـسافر بـاد و بـاران را
در ســفر آفــتاب
معجزه ای می آفریند
که جلوه گاهش
غنـچه ای بر لبان کودکان تماشاست
کـه بـی اعـتنا
در کوچـه های تـیره و تـار
پـراکــنده اند.