شــعـله ی پـرشـکوه مشعـلی است
با نبـضی تـند
که رگــهای خـاک زمین را
در مـتن سـبز اندیشه
جـاری می کند
و سرزمین تشـنه ی خشک را
در انتظار واقــعه
ســیراب.
شعر عریانی من بوسه ای می خواهد
شــعـله ی پـرشـکوه مشعـلی است
با نبـضی تـند
که رگــهای خـاک زمین را
در مـتن سـبز اندیشه
جـاری می کند
و سرزمین تشـنه ی خشک را
در انتظار واقــعه
ســیراب.
با خط ســبز
در این بســتر سـرد
آرمیــده اند تنگ
و همچنان
لب جــوی صــداست
که می شـکافد
پـرده ی تنگ زمین بی بحر
گـل واژه ها نیز
در این بستر
پرنده های بارانند.
دستم را
با تلاشی بی وصف
بر قـــفل قلــعه ی گرفته
می رقصانم
تا حصار ســربی افـــق را
با لـرزه ی انگشتانم
باز نـمایم.
در کشاکش جنبشی
با فریادهای عاصی آذرخش
در تکاپوئی
شادی برف و باران و تگرک را
می آفرینند
در رحم زمین
ترانه ی سبز جاودانه
می شکفد.
دریـــا
می خواند مـــرا
در کنار ساحل لخت سفید صبر
با نخلهای تشنه ی در آغوش گرفته
چـــاه آبــــی
که شـــاید
رویــــای چشمه های طلائی را
از ســر بـدر کــنـد
از اوج تـپه تا بهت راهکوره های برگشت
و آواز آبـــهای فراوان
بر کنده های کهنه و ستبر درخت
در شــیب این شـــب بـی وطــن
شـــاید
چـمـوش وار
بـا ضربه های تیـشه ای
یـکــباره
دشــت های شـکیـب تـشــنه
در نگاه تیز و روشن آفـــتاب
طــلا ئـی گــردنــد.
شب اندوه سردی بود
و مهتاب
زمزمه ی شعله ای
که از پشت درختان بید و بلوط
سر به بالا کشیده بود
در فصل گرگ و میش
تا شاخه های اضطراب
با چشمی بی دریغ
شادی برگهای پر عطش را
در طلوع آفتاب و
پنجره ی صبح گاهان
می دید
با روزگاری در شبی دراز
در شط پاک زمزمه ی خویش.
بوسه ای بر لبش
تجلی رشته های آب
در خنده ی امواجی بود
که از هیجان شعله ور می شد
و با اشتیاق نفسهای غرق نگاه
قایق نجات بحر می شد
که در تردید ذهن توفانی یقین
صدای ژرفنای امواج
زیباتر می شد
و خطوط چهره اش نیز
رویاتر .
در جمهوری
پس مانده ی نان و غذای سرد شده
در سطل زباله ی چندین ساله انقلاب
معده بچه های آواره و بیسواد را
اندکی گرم و سیر میکند
و در کنارش
پک سیگار آزادی افتاده ی رهگذر
انقلاب را
بر لبان خشکیده ی آنها
انقلابی تـــر می کند.
طلوع آفتابی است
اگر
بگویم که سعادت
حادثه ایست
سنگریزان
مثل فشار بر کوه
چندانکه
ببارند در آغوش دریاچه
و شمع
همچنان
در پاشویه ی حوض
طلوع آفتاب را
در آغوش گرفته است.
دریای روشنی است
و لبهای ساحل
لبریز موج زمزمه
در بستری سپید
شیره سپید موج
پر عطش و مست
رقصان در می نوردد
امتداد بلندبالای ساحل را
فانوس دریا
روحش را
در مرگ های زمزمه می نوازد
آرام آرام
با نسیم باد شمال
که تشنه وار می وزد
بر موج سپید
در شتاب پر خروش دریا.
واژه سرخ عشق را
بر تخته سیاه شکسته
دریچه ای
از عبور غبار آلوده مه
باز می کرد
که از پنجره ی روز
بوی گندمزاران
مشامت را می خراماند
و باغ خاطره و خیال را
مثل گلی شناور برآب
می نشاند.
قلب شهر را
نشانه گرفتند
و در تماس
با حرکتی متحد در شهر
اشیاء ساخته ی بشر را
در شهری با دودهای متراکم
با دستانی سیاه شده
همچون عقرب گزیده
از لابلای سطوح خاک
بیرون کشیدند
و نقشی
در خاکی ترد و سترگ
یافتند.
تکیه گاه انتظار
شکوه نهادینه ای است
در صبر بر این آشیان غریب
دل به شوق عشق
و سپیده دم صحرای دل
تا نقش موج گونه ی آفتاب
بر پیکر کوه
حلقه ای فارغ از رنج
بر گوش آویزان
شنیدن صدای رهیده دلی
تبسمی بر لب اندیشه
نگاه ستاره ای
با بوسه ای به روز
فصلی نوین در خاطر و خاطره.
باران سرنوشت
ببار بر تار و پود این سرزمین
تا پاک شود سنگفرش زمین
زیبائی تو
خورشــیدی است
که در سپیده دم
همه ستارگان
بی نیاز می شوند
و نگاه عریانی روز را
در چشم عطش
سیراب می گردد.
در قله های سرگردان وجود
و در سرزمین حسرت و آه
از اعجاز گنجشکانی
که بر تاک درختان خشک
قصیده سر می دهند
عشق در سرودی نهفته می نالد
و زمان سنگین گذر
بر تارک پولاد و سنگ
سحرگاهان
عـــقـل را
ره توشه ی رزمی است
که نگار را
به عشوه وا می دارد.
و ماهتاب رســید
ســـا لــــها می گذشت
از این جزیره پر کوه و دشت
که در رشته امید گره خورده بود
درخـــتانی به قامت سرو
با آفتابی به ســن عـــمر
به معنای رشــد رسیدند
و سر از خاک برآوردند برون
دریا نیز
با موج پر پیچ و خمش
رقصان و خندان بود
و ساحـــل
قاصــدی مجنون و خبرساز.
بر آب برکه
موج انداخت
و تا
آفتاب صبح
با نسیم باد
و صدای وغ وغ قورباغه ها
به پرواز درآمد.
که جفت مهربانش را
از آشیانش
برهاند
عـشـــق
حتی در نیمروز
خورشید را
به قافیه ی پیروزی
در شعر من
می نشاند
دست تو
مثل بافه های فربه ی گندم
منظومه های بلند عشق است
بـــاور کن
که دنـــیــا
دلـــبر خسته ای نیست
بــــاور کن
که مـــن
همیـــشه عــاشـقـم.
با کاهش شب
در چشم سیاهم
می پیچید و می درخشید
همچون
مـــوج و بـــاد
در تلاشی به پهنه ی آسمان
با حرکتی جاودانه
در دریای نگاهم
خـــیزاب می گرفت
ایــنـــک بـــی تردید
دریچه ی امـــید کلام و حرف را
تصمیمی است
در تلاشی به پهنه ی گذر زمان
که مـــا را
به دریــــائی می خواند
با آسمانی که مهتابش
گسترده است
در فرصتی میان ستارگان
و مقصودی به سرانجامی خـــوش.
مرغان نغمه پرداز آسمان و دشت و بیشه
چون حیرتی به دیده
و حرفی به لب
تا خروشی ازین صحنه ی شب
اکنون
من نیز
سرگشته و حیران
با نگاهی شرم و دستی خالی
تا لحظه ی دیدار
بر فرش سبز و سرخ و رنگین.