بسوی دری پر نوید
ای آتش خفته
گلبوته ی شعله های پر خون
در رگــان طبل نهفته ی جسمت
به خروش آر
تا چین بهار برانگیزد
و صبح رویــــا
در کنار انار پستانت
شکوفه دهد.
شعر عریانی من بوسه ای می خواهد
بسوی دری پر نوید
ای آتش خفته
گلبوته ی شعله های پر خون
در رگــان طبل نهفته ی جسمت
به خروش آر
تا چین بهار برانگیزد
و صبح رویــــا
در کنار انار پستانت
شکوفه دهد.
پیش خود گفتم
آفتاب و سایه را
ذاتی است دگر
عقل و حس را
رسمی است دگر
خوب می دانم و می دانی
که دهــر و دنــیایی است
لـیک
میراث مـــا
همین صداست
قدر بشناس و گرامی دار
بشنو ای دوست
گذشته مرد
حال و آینده را عشق است.
حوصـــله ایست
در صبح پریشانی گیسوی
به کــف آمده ی خورشید
شبنم برگ سحر
می چکد از جان تنش
در سراپای وجودش
هنری می گذرد
بوی اسرار شبح
بر دل و جان می پیچد
خـــم به ابرو نیاور!
که زمان از تن و جان
می گذرد
صید این جان من و تو
در ایام گذر است.
که امروز در خشکسالیست
دوست میدارم
شبهای پر ستاره ی شهر را
دوست میدارم
کبک های چابک خوشبانگ را
در دره های غربت پرواز
دوست میدارم
خرمای خشکیده ی نخل بی شاخه را
دوست میدارم
بوی ساحل دریای بوشــــهر را
دوست میدارم
لیک
از نفت و گازش بیزارم.
آنجا جزآنکه جان بسپارند چاره نیست
هرگه که دل به عشق دهی دمـــی بود
در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست
ما را ز منع عقل مترسان دمــی بیار
کان شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست
از چشم خود بپرس که مارا که می کشد
جانا گناه طالع و جرم ســـتاره نیست
او را به چشم پاک توان دید چون هلال
هر دیده جای جــلوه ی آن ماه پاره نیست
فرصت شمار طریقه ی رندی که این نشان
چون راه گنج بر همه کس آشکار نیست
نگرفت در تو گریه ی حافظ به هیچ رو
حیران آن دلـم که کـم از سنگ خاره نیست.
این محنت جان تا کی
دل در غم عشق تو
رسوای جهان تا کی
چون جان و دلم خون شد
در درد فراق تو
بر بوی وصال تو
دل بر سر جان تا کی
بشکن
به سر زلفت
این بند گران از دل
بر پای دل مسکین
این بند گران تا کی
گر عاشق دلداری
ور سوخته ی یاری
بی نام ونشان تا کی.
بشکن ز سر زلفت
این بند گران تا کی.
ای آرامش خاطر
در کدامین روز و ساعت
دنبال تو باید گشت
در کوچه های مه آلود و سرد
و سخن از تو گفت
در کدامین کوچه باغ سرنوشت
همنشین چشمان ترم می گردی
بر کدامین قله
و در کدامین سو
امواج گیسوی طلائیت
به رویم می گشائی.
سایه ات از دور دستها
به فراخی و ژرفی است
در اندازه ی ژرفنای دره ی امید
با چهره ای
همچون صبح ســـپید.
همچون
سیل نگاه کنجکاو
به اسرار عالم بــــیدار
با سایه ای به اندازه ی مهتاب
چشمی خــــیره
به اوج نغمه های رهائی
در فضای خسته ی شب
از قتل و عام هولناک و دردبسیار
راستش را بخواهی
همه اش تقریب است و تخمین
چشمی است هنوز خــــیره.
بی تو دردم کاریست
با تو عشقم کافیست
بی تو دریا خالیست
چشمانم را می سوزاند
تا با تلاشی
به پیشانی آینه روز
دعوت شدم
و راه صبح را
در آئینه ی پدیدار
پیدا کردم
آفتاب در رویای نگاهم
با سایه ی بزرگ پر عطش
صبح پگاه را
به هست روز تبدیل کرد
و مظهری بر آئینه ی امکان
باز شد
با چشمه سار خنکی
در خاطره.
داد می زد:آی ای آدمها
صـــدا می زنم
با نوک سوزان نقره ایم.
و تکرارمی کرد
با هزاران صدای خواب آلود و نیمروزی اش.
اشاره اندیشه ای داشت
از شاخسار درخت
به تو ای اندیشه انسان!
که زیبا لبخند دندانهایت
اشاره و نشانه است.
داد میزد:
رنج دیرینه را دریاب ای انسان!
و در چمنزاران آفتاب فرود آی.
تا که من نیز
بی خــوف فرود آیم.
تیر شـــعرم کرده ام روانه
باشد که از آن میانه
یکی کارگر شود
ای سرو قامت و لب شیرین من
دستم در کمرت مزه ی راه رهم
بوسه می گیرم از آن گرم لبت
جان می دهم به راه رهت
طمع در آن لب شیرین نکردم
ولی چگونه مگس از پی شکر نرود
دست از تو بر ندارم
تا کام من برآید
یا تن رسد به جانان
یا جان زتن برآید
مبوس جز لب ساقی و جام می ساحل
که دست زهد فروشان خطاست بوسیدن
با اجازه حافظ شیرین سخن آزادی
چو گل از غنچه بیرون آی (حافظ)
من به شکوه دریچه ی امید
دل بسته ام
من به پاکی چــشم آســمان
دل بسته ام
تا فرصتی نـشـــاند
به باور رقص ستارگان
که دیوانه وار به تماشایشان
دل بسته ام.
در گوش رهگذران
و مردمان پیاده
پرسش های هم همه را
در محور خوف و انتظار
می گذاشت
مجلس نشینان خانه
با قدم های خویش
ضیافتی اسکندری داشتند
عمری سخت و فرساینده
در کوچه های غمناک
با تحمل سکوت
عشق را
در دریاچه ی ماه تاب
پارو می کرد.
جاده در پیچ و تابی ناهموار
ماه و اختر نیز پنهان
نور در سایه ای می رقصید
ناگهان انگار
رعــد و بـــرقی
با شکل و شکوهی
از روشنی بی بــاک
در تاریکی بــی جان دمـــید
فروزان آتشی
چشمه ای باز کرد جوشان
و ناگــــه
برق چشــــمانی پـــدیــدار.
کوچه های تاریک و اندوه
و پنهان
در کنار دیوار پستو
لیک
افسانه های امید
همچو سنگ ریزه های زمزمه
در گوشش می شنید
و نزدیک می شد
تا به حقیقتی شهادت دهند
که عشق مفهومی است
بی پرده و بی غبار
و آهنگی است
در بســـتر نــیاز
که می شکفد.
سرودی با تـش باد
و مــوجی در رکاب
جلوه گاه مــیدان عطش
خواهد شد
آنـسوی تر
جنب و جـوشی نامرئی
با هیـبت و هیاهوئی افســانه وار
می رســد از راه
و خــوش باورانه
با چشــم خویش باید دید
ســتاره های جنـگل مغــرور
بـر جلگه ی کـبود دریــا.
درهای بسته ی صبر
همچون
شوق و تقلائی
در ضیافتی سترگ
از حجم باد و عطسه ی توفان
در چشم دیده
با نگاهی پرعطش
اندکی اگر پیش برانیم
ناگهان می گشایند.
در رختخوابم
سوراخ گلوله هائی دیدم
که دیگر
رخت خواب نبـــود
امروز صبح که آمدم
از روشنائی درز پنجره ی اتاقم
سوراخ هائی
در استخوان رختخواب و تخت خوابم دیدم
خـــوشا
که دیشب
پیش دوست دخترم
همخوابه بودم.
با کلمه
در سینه ی خاک
غوطه ور بود
و باد با اشتهائی بی وصف
می وزید بر بستر خاک
و رگهای کلمه
غربال می شد و
می آمد بروز
باد همچنان می وزید
تا که آغوش گرم کلمه
آشکارا بر بستر خاک روئید
و چشمان نگاه
خیره شد
در درازای پهن دشت سکوت.
دنیای فریاد
باغ های انتظار
به تماشا نشسته اند
با حاصلی
در تحمل ایجاد عشق
و نقشی بر چهره
در چامسار عشق
رقص پراکنده ی آفتاب
شتابان می شتابد.
در جرعت تحمل وجود توست
تو در اندام درخت
نقصی نمی جوئی
چرا که
برگهایش هزاران بار
چون گیسوی سبز
در بستری از زمین
مهیاست
خواهشی ندارم اینچنین
اما سبز اندیشه
پاداش توست
با حاصلی
تا تحمل ایجاد عشق
مرکزی در سرود شکفتن
تا مغز انتها
و در هر شکلی از زیستن
رنگی به دیدن ستاره جستن
جادوی قبله و
هاچین و واچین
قصه ی همیشگی است
از تنگاب پیچاپیچ
با نخستین حرکت
سرود سرگردانی و
تردید و ولنگاری
را برمی خیزاند
دندانهای لبخند شاداب
در شکوهی
از پاک ترین فرصت
در رقص شلنگ انداز
زیر فشار شب
بازتابی است
در شیار زور پرتوان.
با رنگهائی مشبک
هماره در تکاپو
بر پوست کشیده روز
تا انتهای مغز شب
آهنگ ادامه و تدبیر
در نگاه زمردین موج می جوید.
فاش کرد
عشق هر دو جهان را
به هوای
سر کوی قامت ایستاده
پنداری
در میخانه ی عشق
مردمک دیده
شکوفا گل شده بود
نسیم عطر گردان
از قدح لاله شرابی
مفتون شده بود.
پژواک
بلند و بالای گل سرخ
بر سر ساقه خارها
شتابگر
چو تندری
در دامن زمین
گسترده می شود
خورشید نیمروز
حکایتی
از پشت کوه های تیررس
با پرهای شفاف و نورانی اش
به اهتزاز در می آید
زیباتر از همیشه
در فراسوی راز
خاک زمین را
چنین انگاشته شده بود.
در هوا پراکنده است
می خواهم
با مشت و دندان
در هوای صامت و سنگین
پنجره را باز کنم
شاید
در اندیشه ای بالنده
واژه هائی
از آفتاب و سبزینه
سطرهایی
سبز و شلوغ
در وسعتی با هزاران چشم زلال
در آفتاب نگاهم بشکفد.
با هزاران چهره
در سایه روشن سکوت
آفتاب و سایه را
ذاتیست دیگر.
اغلب این
غوغا و بلوائی است
که در چشم
بی شک اقـلیمی است.
شکسته سخن
بسته می گویم
حیف از آن آفتاب
حیف از آن چشم قطره ی اشک
که در زنجیر مژگان
سرودی است
با دشمن بی رحم نامردم.
روزی دگر
اندکی
یک قلم با ناخن تدبیر
با پیچ و تابی
تصویر فصل شکوفه و شهد
از کمند گیـســـو
و پســـتان حقیقت
جاری می شود.
در قلبی سترگ و سرخ
با بکارتی سربلند
بروی تپه ی عطش
فریادی از صدا دارد و
در انتظار
رقص شقایقان برآمده از خاک است
با بوی گرم صبح آفتاب
و عشق
آغوش باز کرده است
تا که دست آتشین
بر گونه روز
در آفرینشی نو
سرودی دیگرگون آغاز کند.
با عرقی
پوشیده از شبنم
می ریخت
بر روی ساقه ی درخت
و در انحنای گرگ و میش مه اطراف
ابرهای تیره و تار
می باریدند چنگیزوار
بر روح خسته ی خاک
زمین همچنان نفس می کشید
با ریشه های گرم درخت
حماسه ای پرغرور
در خــاک می جنبید
و شاخه برگ ها
چون ستاره های پر شتاب
می روئیدند
در تحرکی جاودانه
و با سماجت و اصرار
روئین تن و شاخ سار.
شادمانه
بر تاک های سبز و ترد
در نورافشانی
از آفتاب زندگی
برق می زدند
شادمانه
و پیوسته رقصان.
با فانوس اشک اش
در تاریکی مطلق
می درخشید
باد در چشم اندازی دور
به دشتی
که باغ خزان داشت
می رســـید
ناگهان
چشمانش را
با انگشت شست و اشاره اش مالید
و باد خوابید
صداهایی چالاک در گوشش
نشاطی موزون در چهره اش گرفت
مثل گمشده ای
که گهگاه
صدای دستهایش
راه آشنا را می جوید
و از آن همه
رنگین کمان چشمش
با پلک های غوغایی اش
در انتظار حیاطی تابنده
می گردد
ابرها خالی شدند
از بالای فرق سرش
و لحظه ای
چشمش سرید
بسوی جنبنده ای
که از قطار مکرر آینه ها
سایه اش بی آرام
در جستجوی
چشمه ی روشن بود.