تبليغاتX
م. ساحل (شعری بر لب خشک دریا)

م. ساحل (شعری بر لب خشک دریا)

شعر عریانی من بوسه ای می خواهد

رقص متوالی نت های موسیقی

در سمفونی عشق

با شما تـتی از امواج دریا

و در ژرفای زلال رودخانه

با ارتعاشی سریع

جاری می شدند

در مسیر باد و هوا

و صدائی دلکش و آتشین

می ساختند

در گوش تن دلنواز

و ول وله ای می نگاشتند

همچون باغ رنگین کمان گلهای زیبا

مفتون و دلدار

که گوش را می خرامید

با هزاران الفاظ عاشقانه ی بسیار

حرکتی که در روح

عطش وار بود

و خواب را نوازشی می داد

آرام و بی اختیار

و روزت بــی شمار

در تحرکی سمج

با نوای دل انگیز و هوشیار

و عشقت را

می سرایید آشکار

در رهـــی مفتون و بــی انتها.

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 آبان1385ساعت 19  توسط m.sahel   | 

حجاب چهره ی جان میشود غبار تنم

خوشا دمی که ازآن چهره پرده برفکنم    (حافظ)

در کوچه های غروب غریب

با نفس در خیابانهای شهر

چراغی روشن می شود

مـــوج شــناخت

لگام می زند بر فرق سرم

در کوچه های تیره و تار

آنــسوی تر

موج دریا

صـــدا ی سمفونی می نوازد

در گــوش نامرئی ام

جنب و جوشی است

در غـریزه ی راه

بــاد می شکند

سکوت رهـــم

و با چــشم خویش

بـاورم می شود

کـه در شـهر

بـوی سرب و باروت

جایش را

به پرنده و پرواز داده است.

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 آبان1385ساعت 0  توسط m.sahel   | 

بــیدی مجنون

با ریشه های عمیق

در بستر خاک

ساقه هایش بسوی پنجره

خم کرده است

ستارگان

بی شتاب در آبی آسمان

همچون درخشش خورشید

بر روی موج دریا

می درخشند

و آسمان

بسوی پرندگان کوچ

خیره و رخشان

دل باز می کند

حضوری از نور

بر ساحل دریا

شتابان و شفاف

می درخشد

من از میان ما

گذری به اندازه ی

پیچکی بسوی ماه

نگاهم می پیچد

در باوری مقهور

به شفافیت نور

و از این میان

چشمان اندیشه ام

چون شعله ای درخشان

در اعماق باور گیسوی باز

به جستجوی یک لحظه ی آفتاب

طلائی و شفاف می شود.

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 آبان1385ساعت 17  توسط m.sahel   | 

راستی شنیده ای

که مــار خوش خط و خال

بر زبانش

پـــنداری

ســنگدلــی

مثل آب روانی است

که جاری است

و هیچکس

در فضای زندگی

کشفی نیست

اما

چه بگویم

که زندگی را دوست می دارم

و زنجیر حماقت را مــرگ

از کجا و چه بگویم

که دیده را باید

بـــسی بگشایی

و شکی در فریب نمائی

لبخند هیولا را

دوست نیانگاری

بلکه

چشم و هوش را

تیز گردانی.

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 آبان1385ساعت 16  توسط m.sahel   | 

هیولاها و خفاشان دخمه ی ظلمت

در اندیشه ی

پنجره ی بی فانوس

می باشند.

با اشباحی موذی و عبوس

در اندیشه ی

پنجره ای بی ایمن

در هوس نامیمون

با وقاحت و شقاوتی

می باشند

هر چه تمامتر.

فضای چـــشم زلال

آشفته دل و خون جگر

می نالد.

تپش در سینه و

خشم در نفرت

می جنگد.

هزاران غرور پر غوغا

در هایوهوی شهر

می پلکد.

باد می غرد.

ستارگان

مسیر سوزان شهابی را

به چشم عیان

می کنند.

و تصویری جادوئی

در چشمانت

نشان می شود.

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 آبان1385ساعت 0  توسط m.sahel   | 

خـــاک

در پـــرتوی خورشید

می درخــشـد

و با پـای ســم این و آن

کـوبیـده می شود

و بــاز هـم

خـــاکی است

مــستــــعد

در قــلب گـرم و سـرخ

هـــزار چـشمه ی خورشید

می جــوشد

در شـوره زار خـــاک

و باز

خـــاکی است

آب گــیر و صــاف

به ســحر عـــشق

روح در رگ خـــاک

می جـنـبد

و گـــیسویش

هر باره

به ســـوئی می خرامد

و این خـــاک اســـت

که بـــاز

دو بـــاره

از تـنش ســـبزه می رویــد.

+ نوشته شده در  شنبه 27 آبان1385ساعت 2  توسط m.sahel   | 

دستت را

با همه ی خستگی

در دستم بگذار

تا به آفاق سحر

نشانه گیریم

و با قدم های رقصان

در آینه خورشید

تا لحظه هائی

در همهمه ی نور

محو شویم

و صمیمی ترین شعر را

در سپیده دمی روشن

با خلوت خویش

به چشمه ساری خنک

رسانیم

دستت را در دستم بگذار

تا که آغوش عشق را

در فراسوی زمان

بیابیم.

+ نوشته شده در  شنبه 27 آبان1385ساعت 0  توسط m.sahel   | 

ناگهان

تخمکی

در آن ناگهان

رشدی در زمین داشت

و آبی

در کنارش می زیست

تا باد

سایه افکند

و ساعت و زمان

در آن

ریشه نشانه گرفته بود

آسمان

با ترانه آفتاب

رقصی کرد در سا قه ی ضعیفش

و گلی شکفت.

+ نوشته شده در  جمعه 26 آبان1385ساعت 0  توسط m.sahel   | 

ابرها آمدند

و سیاهی چند برابر شد

آسمان

در نیمه راه

سفر کرد

کمی جلوتر

سایه ها پیدا بودند

آشنا

در امتداد جاده آفتاب

اما

همچنان

راه نا پیدا

رویای ستاره

در چشمم پلک می زد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 آبان1385ساعت 23  توسط m.sahel   | 

یک روزی به انقلاب تهرونم سری زدم

بچه ها شیرینی زندگی اند

بچه ها ثروت این زندگی اند

گوشه ای در اون خیابون منقـلب

زیر اون شرشر بارون

بچه هایی دیدم

سیگار فروش.آدامس فروش

با دکه هایی

از جعبه کارتون های خیس

اونا با پای برهنه

توی اون سرد زمستون

سیگاری به التماس فروش می کردند

پاهاشون یخ زده بود

داد می زدند

آی سیگار دارم.آدامس دارم

بیا تا دشتی بکنم

با سوال های جورواجور

از اون بچه های سیگار فروش و پاپتی

فهمیدم

که باباشون معتاده

و اون طرف مادرشون

به دنبال یک تکه نون

تو خونه های این و اون

با جوانهای بی کس و کون

کس می دهند

برای یک تکه نون

وه از این زندگی نفت و جنون.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 آبان1385ساعت 17  توسط m.sahel   | 

من از

اسب سپید سرکش

آتشی هستم.

من در اندیشه ی

اندوهناک قلعه ی خورشیدم.

باز گو کن ای دل

که چــــرا

شعر من اینچنین است.

اســـب ها

ســـم می زنند بر خاک زمین

و گنجشکان

به نام پــــرواز

بال می گشایند تا رهائی.

من بر کدام تیغ سپر

سایبان کنم.

مار فریبی پنهان

در آستین دارد.

گنجشکهای گرسنه

در انتظار پروازند.

عزم سترگ می خواهد و

مـــــرد بیابان.

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 آبان1385ساعت 20  توسط m.sahel   | 

منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن

منم که دیده نــــــیآلوده ام به دیــــــــدن   (حا فظ)

جامه بلند و زیبایش

                با عشقی راهبانه

                                باز کـــرد

و چون دولتی بیدار

با دستی به نسیم بهار

پستان بی دریغش را

لمس کرد و

با لبانش

          شیره ی ناب شیرینش را

                                 مکـــــید.

در آن هنگام

بر اندام سبز وچمنزارآفتابی اش

                          غوطه ور شد

و غــــرق شد

                در مـــــه ای گــــرم.

شلنگ انداز بر بسترش رقصان

دیوانه وار به دهلیز و دریچه ی باور

                              چسپــیده بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 آبان1385ساعت 22  توسط m.sahel   | 

سایه ای

          به پرواز

                  کشیده شده بود

و شانه هایش

           هماره

                بسوی آسمان دراز.

ساحرانه

نگاهش به عمق پرواز بود

و دیداری سریع و تازه

به آفتاب همیشه بی دریغ.

در آن نگاه

به زیبائی برکه ها و دریاها

با پیکری به اندازه ی آبشار

در انتظار

          حضوری دل انگیز

                آغوش باز کرده بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 آبان1385ساعت 20  توسط m.sahel   | 

ریشه در زمین.

شب و روز.

برگهای سبز و نورس

از لابلای تن خیال

بر شاخه های عمود

می روئیدند.

ومرگ انسانخوار

در حرکتی شتابان

از آن طرف مرتع

با طناب های سیاه و برزخ

بر شاخه های مفلوک

در انتظار

سرهای باکره

سرآسیمه بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 آبان1385ساعت 19  توسط m.sahel   | 

شب چهره می نگاشت

در خلوتی

با حجمی فشرده

از نگاه

بسوی شکفتن پگاه

فصلش را شفا.

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 آبان1385ساعت 19  توسط m.sahel   | 

افتاد از لابلای آسمان بر زمین

در گوشه ای از حیاط خانه

نمی دانم

سیبی  بود یا  کره زمین

یا  که ماه در حوضچه ی خانه.

به هر حال!

در این میان

شیشه ای از پنجره ی خانه شکست و ریخت.

مادرم گفت:

اومد و نیومد داره.

گفتم:حال که آمد.

بگذار با خلوتم خوش باشم.

صدای باد و برگریزان

در گوشم وزوز می کند.

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 آبان1385ساعت 20  توسط m.sahel   | 

دو چشمت آبی دریای بوشهر

نگاهت گرم چون گرمای بوشهر

لبت چون می گشایی در شکرخند

به شیرینی است چون خرمای بوشهر

***

تو که بار رطب در سینه داری

گلویی صاف چون آیینه داری

مگر در شروه ات شکر نشاندی؟

که آتش در دل بی کینه داری

دکتر جعفر حمیدی، شاعر و محقق معاصر بوشهری

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 آبان1385ساعت 19  توسط m.sahel   | 

از آب جوی کنار خیابان  می خورم

تا به درک و فهم تازه شعر دست یابم.

نویسنده و شاعری می گفت:

کـشـتزار دیمی را رها کــن.!

هــر چند واقعیتی است ملموس.

امــا

سرت را به سنگ مستراح بیاویز

و بـــوی گـــو را استشمام کن.

آنگاه

نوشته و شعر شاعران را

شـــــمی کــن

در مــغز نگاهت.

تا که داستانی شود

در خــورجــین خــرت

شـــــعرگــــونـه.

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 آبان1385ساعت 15  توسط m.sahel   | 

ساحل!

مرا بیدار کن.

تا اختران آسمان

بوسه زنند.

و چرکینه زخم بدنم را نیز.

با مــوج دریــا

پایم خیس می شود

و بر گردنم

طوق ماه

دور می زند.

صدای مورب و اریب حرکت

بر پای گــوشم

پـرســه می زند.

آســـمان مــه انــدود

در پی رعد و برق می گردد.

و لحــظات

در انتظار مــوجــی ســترگ.

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 آبان1385ساعت 22  توسط m.sahel   | 

در شـــراب نــاب اسطوره دیـــــده ام

در آشیان ســحر پرواز پرنده دیده ام

خواب ازچشمم رفته -ای دیـو سـیرت

در جــــام مـــی آســـوده دیـــــــده ام.

               ............

عــشق در تن نازک شب بیمار است

شــب در اندیشه ی نو نـــازا اســت

ســـــاحــری بر دل و جـانت می گفت

عـــشق در پرتوئی نـور غوغا اســت.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 آبان1385ساعت 16  توسط m.sahel   | 

حماسه ها

         بسیارند مــکرر

حماسه

       در انسان بسیارست

در لابلای درز شکسته ی تاریخ

حماسه میریزد از انسان

تا رخساره ی جلادان

در آینه ی تاریخ

اینک

در تو سرودی است

شبت با تازیانه

با صدای مشوش شــر

هـمچنان در گــوش

رهی می پیماید تا روز

میان آفتاب نگاهت

شکست ستمگری است

در روز

جنگل فریاد آینه هاست

و رســولان

             انــــــسان.

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 آبان1385ساعت 1  توسط m.sahel   | 

با انگشت شستت

                              فشار بده

اگر نشد

              با انگشت اشــاره

تا که خـــبر شود

                         یکـــباره

برخــیز و نشان بده

                            ســـتـاره

پــرهــیز نـکن

                     هــمــاره.

+ نوشته شده در  شنبه 6 آبان1385ساعت 22  توسط m.sahel   | 

آه ! نــه!

شکوفه ها ئی

زیر سایه سیاه ملموس

با انعکاس حرکتی مشکوک

در عبـور غـبار اندود مـه

بــا اشـکهایی جــاری

به اندازه ی خــواب نــرم عـاطفه

در بـ-رکه ی سـکوت.

آه! نـه!

تـن نمناک و نرم و لطیفشان

نـقش و چـهره ای می نگاشت

خسته و فرسوده

در فـضای خیمه ی شــب.

آه ! نـه !

شــکوفـه ها

دیــگر بـیزارنـد

از خــوابی تـوام با ترس و لرز

در ســایه روشــن ســکوت.

مــگـر نـشـنیده ای!

گــل افـشـان طـرب

گــلـبانگ پــیـروزی.

در زمــینی ســرد

امــــا بــارور.

مــاه و اخـــتر نیز

چــــهره می آراست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 آبان1385ساعت 22  توسط m.sahel   | 

حــاشا نمی کنم

که عــشق پیروزی آدمی است

هـنگامی که

به انتظار صبح

              بــرخیزد.

و چــشمانش

              پر راز و شکیب بــاشد.

حــاشا نمی کنم

که اندک جائی برای زیستن

             قـــلبی اســت

                        که تــوفان می کند.

و تــرانه های عــاشقی را

               از نــو بـر لـب می آورد.

حــاشا نمی کنم

           کــه عــــمر دراز نـیست.

و مــن در ســپیده دمی

                   از نــو بــر می خــیزم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 آبان1385ساعت 19  توسط m.sahel   | 

خورشید

در رحم بـاکره سـتاره

درخشیدن گرفت.

و در آنـســو

سـبـزه ها شادی کنان

بـا آواز بــاد و قـناری

بر تـپه ی نور

رقص بندری می کردند.

سـکوت در خـود شکست

و صــدا بــارور شــد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 آبان1385ساعت 1  توسط m.sahel   | 

دریغا

چرکی زرد و خونین

از پای بسته ی محصورش

بر زمین جاری شد.

و کرکـسـان لاشخور

با چنگالی خونین

چـنگ می زدند

تا پـاسی از شــب

بر بـدن محزون و نعیفش.

و از پــای برزمین روئیده اش

شــما تـتی بود

                در جــان سـبـزش.

تــا پــای سـپیده دم

بر سر مفهوم آفتاب

چــون دود مشـعلی

وسوسه ای شد

                در سرگردان بی آرام تـنش.

و از فــراسـوی دشــت

           پـرندگان پـروازی داشـتـند

                           تـــمــاشــائی.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 آبان1385ساعت 0  توسط m.sahel   |