آنگونه
که میدیدم
و ماه در آنسوی آسمان
پــیدا
غرش رعد و برق
در گوشم آشنا
شیشه های پنجره اتاق
تکان می خوردند
خواب در آن گوشه ی گــهواره
می نالید
هر شکوفه ای چــتری در دست
همچنان حرمتشان پــابرجا
در آن سوی قصه
زلال جویبار روشن ایام بود
قصه های شاد
دست گرم دوست
نغمه های پرشور پرنده
و حکایت های شب و روز
داستان در کشمکشی ناهموار
خوابم همچنان جادوئی
چشمم می مالم
و با خود می گویم
ای وای.
