بچـه ها یـک صــدا شـدنـــد
سـر کلاس درس و مشــق
عاشق علم و فحص شدند
شعر عریانی من بوسه ای می خواهد
بچـه ها یـک صــدا شـدنـــد
سـر کلاس درس و مشــق
عاشق علم و فحص شدند
وین همه مسئله در کار جهـان
در به در-در پی راهــی گشتن
با امــــید گشتن و پیـــدا کردن
گوزیــــدم-ریــــدم و شاشیــــــــــدم
به ایـن روزگـــــار نابخـــــــــــــــرد
خودم هم ازین مصیبت راحـت کردم
در گوش و جان و دلم
صحبتی بود
از سیاست.
ای دوســـــت:
امروز خسته و باز گشته ام
هر آنچه شنیده و دیده ام.
شب و روز
درد و رنج بود و مصیبت.
نتیجه اش تاکنون
خســـــــــته از جنــــگ و نفاق
خســــــــته از زندان و شر
در این جهـــــــان انســـانی.
بیـــــــا ای یار دمی کنارم بنشین
و بگـــوی شرح و حـــال عشق را.
دریغ و درد که تا این زمان ندانستم
که کیمیای سعادت رفیقی بود رفیق.
دل پرآشوب و ملتهب
پرندگان آوازه خوان کوچ کرده
باد و سکوت سنگین و خفته
در انتظاری نامعلوم
نیمرخ پنجره
چشمکی زد
با نوری تابیده
از زاویه ی دید
تماشاکنان و تمام رخ
به دیداری شتافت
با نگاهی بی وصف و شورانگیز
دستی بسویش دراز کرد
اندکی بعد
با حوصله ای به اندازه ی یک فصل
در آن محو گردید.
جنینی است
از کهنگی.
مثل روح بهار
که از کالبد زمستان
تولد می یابد
و با حجمی سبز
بر رخ زمین
نشانه میرود.
تازگی فصلی است
در رگان نورسیده ی برگ.
شرحی است سبز
با آواز باد در نسیم سحر.
و خاطری خوش
در نهال درختان نورسیده
که آتشفشان نور را
با نگاهی به قامت سرو
لمس و احساس میکنند
بر بدنهای حریری و لطیف خود.
به آب نیاز دارد
به آبی که گل را
به ثمر نشاند
تا چشم را خیره کند
و مشـــام را تازه.
با دیدن شبنمی
که در صبحگاه
بر برگ نازک و زیبای گل
می نشیند
پروانه را از تشنگی
سیراب می کند
و در آفتابی دل انگیز
زنبور عســـل
با شوقی سرشار
شیره ی شیرین گل را
با حوصله ای عمیق
می مکــــد
تا ارمغان عســــلی ناب.
که شنیدنش
مرثیه ای است
در سکوت سرد شب
پنجره ای شبتاب است
بــــاد در مغز تنش
غلیــــــان اســــت.
سرد میسازد و گرم شریان است
با همه در بدری هجران است
شب تــــا سحر بیــــدار است
خورشید در نگهش شیدا است.
بی حجاب است
و دشمن در کار.
باید گفت:دشمن شمایید
که نان را از دست کودک می ربائید
و پدر را بیکار میکنید
تا مادر در خیابانهای شهر
در جستجوی نانی
به خودفروشی
روی آورد.
دشمن شمائید.
که مرگ را
به زنده ماندن انسان
ترجیع میدهید
و او را
به وادی بهشتی بی بنیاد
میکشانید.
دشمن انسان شمائید.
که خواب را
از چشم گرسنه ی کودک
می زدائید
و فقــــر را عشق می شمارید.
ثروت متورم سرزمین را
به کارخانه جنگ
می سپارید
تا چند صباحی بیش
در این کارزار
بمانید.
اما بدان:
ای دشمن سیاه باحجاب
روز سپید بی حجاب مردمان شهر من
نزدیک است.
و من با نظر.
شب حوصله ای داشت
و سحر چاره ای.
من می گفتم و
نظر پاره ای.
من در سحر حوصله ای
و شب با نظر گفتنی.
داستانی بود طولانی
و من همچون بیدار تا سحر
شب را خواباندم و
سحر را آغاز.
در آن لحظه
رفت و در کنار پنجره اتاقش
لمی داد
لحظه ای بعد
آنرا با تماشا گشــــود
بوی نسیم مطبوعی
ذهن پر مخاطره اش را
خراش می داد
که تاکنون
با مشامش
بازی نکرده بود
شهر در هستی پژمرده ای
خسته بود
در آن لحظه
حال و هوائی
اورا به جستجوئی ژرف می افکند
شادی بی وصف
و حرکتی پرخروش
که تا حال
از درز پنجره نجسته بود
بو همچنان مطبوع
و درز پنجره نیز باز بود.
به تو
اینچنین چیزی همیشه داشتم
که به شوقی میتوان زندگی کرد
و آنوقت تو گفتی
من اینجا هستم
تعجبی نکردم
دقیقا تو آنی بودی
که انتظار داشتم
اما حال می دانم
که فکر نمی کنم
به تــــــــو.
ترجمه شعری از شاعر هلندی یوحنا کرایوت(Johanna Kruit)
خیابانی ماموری گمارده بودند.من با تنی چند از دوستان بعد از پایان جشن
تولد یکی از همین دوستان عزیز راهی را برگزیدیم و آوازخوان و رقص کنان به
راهمان ادامه می دادیم و خوشبختانه به سببی بر نخوردیم.
در آن حالی که به راهمان ادامه می دادیم و شعرهایی را با صدائی همگون
بر لب زمزمه میکردیم از بختی ناهمگون چند کوچه بالاتر به مامورینی بر-
خورد کردیم.سرتان را درد نیاورم که پیشنهاد جای دیگری به غیر از خانه به
ما شد که بدون هیچگونه حرف و شرطی پذیرفتیم و راهی آن مکان شدیم.
Zon sterren wind
خورشید ستارگان باد
نامی تازه می گیرند.
روشن همچون چشمان یک کودک
ساده مثل پنجـــره.
روشنائی و ســـایه
دســت در دســت.
صـــدا و سکـــوت
پر شتــاب
تا معجزه ی شنیدن.
ترجمه شعری از شاعر هلندی آدریان موررین(Adriaan Morrien)
مثل به شاخه ی برگ
اشاره کردن است
یا سفری تازه
به روشنی در خط سپید سحر
که آرامشی است
به اندیشه ای پربار
و شکفته شده
مثل بوی تیز گل پر عطر یاس
که در صبحی
مشامت را می خرامد .
شیفتگی در نگاه آفتاب گرفته ی روز
موسمی است خیره
به نقشهای رنگین
که بر سقف اتاق خانه
تا فصلی سبز
منور کرده است.
آه...!
چه پر خروش و شیداست.
شــب با ترانه مست است
و روز جاودانه.
چه گلهای زیبایی ست
چه بو و طراوتی.!
خواب از چشمانم باختم
روز را به دیگر ترانه سرائیدم.
بله جان دلم
به گلهــا آب بده.
چقدر قشنگ و زیبایند.!
بی آب پژمرده و بی تابند.
بی آب مرده و دلتنگند.
دایره تاریخ و تمدن بشر.
همچنان نیز انسان
در گوشه و اقصای این دنیا
دست و پنجه نرم میکند
با حرفهای زیاده گوی قدرت.
پـــدر کار ندارد و
اعتراضش به زندان افکندن است.
بچه از بی غذایی نای ندارد
و می میرد.
مـــادر شیرش خشک شده
و اشکهایش نیز.
جنگ است بین انسان و انسانهای دیگر.
جنگ است بین "من و ما و شما".
آتش از هر کوی و برزن
بر سر این مردمان جاریست.
جنگل سبز در آتش
میشود خاکستـــر.
سبــــز می سوزد.
و رنگ آبی آسمان پنهان.
جنگ و جدال آدمی
سرآغازش خون و
پایانش مرگ است.
بازنده اش انسان.
"من و ما و شما"
انسان و انسانهای همرنگ.
خواب می بینم که کسی مرده است
نه برای شوخی بلکه برای قتل سیاسی
خواب می بینم که نیستم
خواب می بینم که می میرم
نه برای شوخی بلکه برای هیچ
خواب می بینم که آنجا من هستم
خواب می بینم که غذا می خورم و می نوشم
برای شوخی اما همچنین برای تو.
ترجمه شعری از شاعر هلندی لوسبرت(Lucebert)
کیست دوست داشتنی تراز شاعر؟
نه تنها تورا آگاه میدارد در خطاهایت
بلکه یادت میدهد به چگونه زیستن
و انجــــامی بهتـــر.
شاعر گوید:همیشه امیــــد است.
پایه چوبی نشانه ایست بارز
در جنگل پیشرو.
مثل یک کور با اعتقاد
به گلوله های شیشه ای رنگ بازی.
شاعر گوید:میبینم اینچنین که میگویم
بشنـــو
آینده ات را بازگو میکنم:
با نقش آراسته کلمات.
بگریزم.
با آن همه جوش و خروشم
می خواستم
پای در روز نهم.
از خواب
سعی میکردم بگریزم.
و در روز پر ماجرای هرروز
پـــای نهم.
که هر روزش تازه است.
با شتابی بی حـــد
در این روزگار بی شرم.