تو هستی راه پیمـــوده
تو را بــــــــاید نیــــایش
تو را بــــــــاید ستــایش
شعر عریانی من بوسه ای می خواهد
تو هستی راه پیمـــوده
تو را بــــــــاید نیــــایش
تو را بــــــــاید ستــایش
تو هستی جای مستی
در این دنیـــــای هستی
سحـــرگاهی که هستی
در جواب میگویم:بله پدر.ساعت ۱۲ بعدازظهر میباشد.سر سفره مادرم غذای
خورش قلیه ماهی آماده کرده است.ماهی با سبزیهای مخصوص به آن.و در
کنارش چلو پلو و حلوا خرما و مخلفات سر سفره.در هوای گرم ۴۵ درجه تابستان همراه با خانواده مشغول صرف غذا میشوم.برادر کوچکم میگوید:آخر این غذا که نمک نداره.و من هم میگویم:ته دیگ برنج چی شد.
پدر در جواب میگوید:بسه دیگه.همینه.میخواهید بخورید.میخواهید نخورید.
و مادر سر سفره میگوید:اینه که من امروز توانستم حاضر کنم.
غذا را میخوریم و همچنان مثل همیشه چند ساعتی را آماده خواب میشویم.
بقولی:سییستا.هر چند که قلیه ماهی آدمی را به خواب میکشد وبه شکلی
به رویای خواب.من هم سعی میکنم دو سه ساعتی را در هوای خنک کولر
برقی در خواب فرو روم.پدر و مادر هم سعی در جمع آوری سفره میکنند و
در آن حال همراه با ما چندی به استراحت میپردازند.در خواب فرو میروم.
خواب خوش نیم وقت ظهر تابستان.احساس میکنم که دستهایم را تکان
میدهم.سعی میکنم در آب به شنا بپردازم.شنایی با حرکتی سریع در عمق
آب.همچنانکه حرکتم را ادامه میدهم.نگاهم به سپیدی ستاره دریایی
می افتد و در کنارش ماهی سیاه کوچولو را میبینم که دلخسته به خواب
فرو رفته است.در این حال صدایی میشنوم.صدای مادرم را.که میگوید:پسرم
بیدار شو.باید به سر کار بروی.بعد از ساعتی از خواب بیدار میشوم و با
هوای خنک و نمناک سرد اتاق خود را شاداب و سرافراز میبینم.نگهی به
اطراف اتاق می اندازم.اما همه چیز را یکنواخت میبینم.
ساقی بده بشارت رندان پــــارسا را
خنده واندیشه و گفتار
خاطر همیشه خوب مهمان
بخـــــــــــند تا بخــــــــــند م
اندیـــــــــــــشه را بازگــو
تـــــــــا بگــــــــــویم
در این محـــــــــــفل دیدار
مــا در یــک اندیــــشه ایم
و در یــــــک گفـــتار
دوستـــــت دارم.
در شطـــی از گـرما
پاهایــــت را
می سوزاند.
و خرمای رسیده ی نخل
در سایه سوز آفتاب
می رقصید.
آنقدر که
مزاج مار زنگی خورده را
شیـــرین می کرد.
به اندوخته ارزش ها
و کارزاری خوش
نشسته ایم.
تا فردا
از تجربه ای گران
با نگاهی
به اندازه یک دریا
دل بسته ایم.
و از امــروز
به انتظاری
در جنگلی سبز
به امـــید خدا
دل بسته ایم.
با حجمی
از افق روشن دیدار
موجی در نفسش
رنگ تنفسی گرفت
آشـــکار.
و با شـــــــــنایی
در تــــموج
رود سرخ شرابگونه صبح
پروازی بود مســـــت
در قالب نگاهی سرخ.
اگــــــــر چه مدعی بیند حقیرم
چند روز پیش از گاز نوشته بودم.اما مثل اینکه همه نفسشون در سینه
حبس کرده اند.راحت باشید.این گاز شیمیایی نیست.خدا را شاهد میاورم.
گازی که من از آن نام بردم گازی است طبیعی.که همه انسانها برروی کره
خاکی از آن استفاده می کنند.حتی خود شما.باور کنید راست می گویم.
این گاز در پخت و پز و گرما به خانه دادن و در کل یک انرژی مهم و سالم
که در زندگی انسانها کاربرد زیادی دارد.اما من تعجبم از این است که چرا
تا بوی گاز به مشامتان می رسد سکوت اختیار می کنید.آخـــــر چــــرا.
خدا نکند که شما مثل صادق هدایت در اتاق گاز بمانید.چــرا می ترسید.
هدایت خودش را به اتاق گاز هدایت کرد.شما چــــرا.سوخت این گاز طبیعی
حتی در اتومبیل ها باعث کاهش مواد سمی در هوا می شود.که برای
محیط زیست هم مناسب می باشد.و کارآمدش از بنزین هم خیلی بهتر است.
نترسید.منفجر نمی شود.اگر چیزی گفتم برای درمان گاز داشتن بود نه سکوت.
فکر می کنید که شیمیایی می شوید دیگر از گاز نمی گویم.
درست کنیم که دهن پرسپولیس و استقلال و یا تیمهای دیگه ببنده.!آخه تا کی باید منتظر
شاهین و ایرانجوان شد.تیم هایی که سالیان سال از عمرشون میگذره.دوره عوض شده.
مو سیت میگوم با اون تاریخی که پشت سر گذاشتی حالا هم میشه یه تیم فوتبال درست
کنیم.اسمش هم میذاریم:فوتبال گاز بوشهر.سی چه.سی خاطر گازی که از گلوی شهرمون
بیرون میره و به اون طرف دنیا سرازیر میشه.به طرف تیمهای فوتبالی که سالیان سال حرف
اول را میزنند.فکر میکنام با تشکیل فوتبال گاز بوشهر حرفی داریم سی گفتن.توچه فکر
میکنی.تیم چلسی انگلیس را سی کن.سی میکنی که چند ساله برنده میشه.سی چه.
سی پیلی که خرج میکنن.مربی خوب می خرند.حتی بازیکن خوب.حالا هی بشینیم و قصه
سر هم کنیم.آخه تا کی.ما هرچه میکشیم اول از بی پولی میکشیم و سی نکردن.
سی گاز بوشهر هم که شده ما برنده میشیم.
باد میرقصاند این
سبز درختان
باد میشوراند این
هوای خــــفته
باد میوزد از راه
باد میکند توفان
باد میزند فریاد
باد میوزد از خشم طبیعت
باد میگوید راز
باد میپوید راه
باد میخواباند این
ســـکوت دریا
باد میزند بر
طبل خموش شـب
باد میبرد این
سیاهی شــب
باد فریاد این
دل چموش است.
برای جشن و پایکوبی به مرکز شهر بروند.حدودا ساعت هشت شب بود
که کلید در قفل در خانه چرخاند و وارد خانه شد.سکوتی در خانه حکمفرما
بود.چهره اش تکیده و احساسی دوگانه داشت.کاپشن جیر مشکیش را در
آورد و بر سر چوب لباسی ورودی خانه آویزان کرد.مثل همیشه صدا زد:
های...پرنده.جوابی نشنید.یک بار دیگر صدا زد:آی پرنده زیبای من کجایی.!
این بار هم جوابی در گوشش شنیده نشد.در آن حال وارد اتاق نشیمن خانه
شد.اما لحظه ای نگاهش مات و مبهوت به اطراف اتاق خیره شد.همه چیز
اتاق تغییر کرده بود.اسباب و اثاثیه خانه و وسایلی که بارها برایش عادت
شده بود دیگر نبود.با خودش فکر کرد:ممکنه که اشتباها وارد خانه همسایه
شده باشم.اما نه.چطور ممکنه.قفل در با کلید در دستم باز شد.یکبار دیگر
صدا زد:آی..پرستو.کجایی.!این کارها چیه.چرا اسباب و اثاثیه خونه را عوض
کردی.؟اینبار نیز مثل دفعات قبل صدایی نشنید.در آن لحظه به خودش امد
و گفت:حال که کلید خانه همان است اما پرنده در خانه نیست.من چرا در
خانه بمانم.!!!!!!
یکباره بند کش تنبانش در رفت و در کنار پیاده رو خیابان ایستاده بود.
یک روز شلوغ و داغ آفتابی.همه از چپ و راست نگاه هایی جورواجور
و عجیب و غریب به او می انداختند.بچه ای با مادرش از کنار پیاده رو
خیابان می گذشت و یکباره با خنده ای بچه گانه به او اشاره ای کرد.
مادرش یک لحظه گفت:بچه چشمت را ببند.و او
با گریه دست در دست مادرش از آنجا گذشت.پیرمردی عصا بدست
در کنارش سری تکان داد و گفت:دوره صاحب الزمان است.پیرزنی با
صدایی تیز و گوشخراش پشت سر او ظاهر شد و گفت:مگه تو خواهر
و مادر نداری.مگه تو دیوانه شده ای.او تا می خواست برگردد و پیرزن
را ببیند.یکهو سیلی چرب و نرمی توی گوش سمت راستش وارد شد.
یکباره صدایی شنید و از خواب پرید وبا خودش گفت:دیشب چه
غذایی ذغنبود کرده بودم.
همیشه هستند
ستاره های این زمون
همیشه هستند
اما زمونه با اونها
نداره پیمون
زمین و آسمون ما
همیشه هستند
اگر نگاه کنی
به زندگی ها
می بینی اون دردسر همیشگی ها
بالا-پایین آسمون
همیشه هستند
دنیای این آرزوها
همیشه مستند.
من از نسلی که باید شعر گویم
من از نسلی که شعرم شاعرانه ست
من از نسلی که شعرم جاودانه ست
به یــــاد شـــاعران عــاشــــقانه.
من بودم و این فریاد
با خاطره در تاریخ
میگشتم و میدیدم
تا که در این دنیا
شمعی به سحر دیدم
آشفته در این خاطر
افتاده سری در کام
اما به دلی روشن
تا عاقبتی تازه
من بودم و او هشیار
تا عشقی به این ساحل
در خلوتی از دریا.
فکری نداشت که به دیگری انتقال دهد.اما لحظاتی را در سرش ورق میزد.
مثل حرکت یک آب روان در یک سطح مسطع.شبی بود آرام با سکوتی منجمد در گوش.تا بحال اینقدر با خودش خودمانی نشده بود.با افکاری که از دوردستها به او میرسید(انتقال می یافت)چیزی سوای دیگران در خود احساس میکرد.آه چه زیبا بود آن لحظه بیادماندنی.مشتاق بود که هر چه زودتر آن را با چشم خودش ببیند.دستهایش به آرامی مطلق در کنار بدنش دراز کشیده بودند و پاهایش منتظر رسیدنی بودند بی انتها.به اندازه یک شب وزنی را در خود حس نمیکرد.سبکبال و خندان خوابیده بود.خنده هایی که
هرگز از گوشهایش شنیده نمی شد.اما در صورت نگاهش تبسمی بود شاد و سرحال که تا به حال به آن دست نیافته بود.در آن حال واژه های دوست و دشمن-سعادت و شقاوت و حتی هستی و نیستی برایش بی مفهوم بودند.تنها واژه ای که با آن آشنا و دمخور بود عشق بود.عشقی که در خود پنهان بود.
خورشید صدا کرد
و از درز عـــبور
نوری پراکــند
در اطراف ســــحر
تا معجزه صبح شروع.
چشــم های شــقایق ها
با رقـــص نـــور
تلالوء ســـرود.
و دریـــچه ای
به پـهنای یک آسمان
گـــــشود.
م.ساحل.
خونی به غلظت قرن
جاریست.
و در برکه های خیس شب
تن لخت ماه
نظاره ای
در خواهش
شهوت خاک.
م.ساحل.
سواستفاده از شعرهاونوشتجاتم
با اجازه خودم ممنوع می باشد.
نقاشیهایم بماند که چاب نمیشود.
دوم سرداد بعدلاقــش
صحرا خون دادبعد زارش
مـلا جون داد بعد نامــش
مـلا نصرالدین