با سکوتی حزن گونه
از پله های یخزده شروع
شروه های شهر خاکی ست.
ناله و آواز و گفتار
نگاه شاخه های سرد و ساکت
با نفسهای حبس شیشه ای
تا چشمهای انتظار
سرخ و سبز
روز گرم شهر غوغا.
م.ساحل.
شعر عریانی من بوسه ای می خواهد
با سکوتی حزن گونه
از پله های یخزده شروع
شروه های شهر خاکی ست.
ناله و آواز و گفتار
نگاه شاخه های سرد و ساکت
با نفسهای حبس شیشه ای
تا چشمهای انتظار
سرخ و سبز
روز گرم شهر غوغا.
م.ساحل.
شـبی آرام ماه دربغل گرفتم
من بــودم و او در شـبی تازه
عـشقم را تا سحر دربغل گرفتم
++++++++++++
من بودم و او در اوج ســـــحر
من بودم و او تــــــــا ســـــحر
شــب گرمی بـــود در بـــــــغل
من و او کــامی گرفتیم تا سحر.
م.ساحل.
در اشباح ســـبز جنگل
با لباسی ســبزگونه
درختان ســبز و ســرو
رهـا شده از
تاریکی شب
در اجتماعی شرابگونه
با رقص و پایکوبی
مست ســپید عـشق
سرودی جانانه
می ســرایند.
ســرودی سپـــید
در شهر عـــشق.
م.ساحل.
به صلابت پرشور شراره های آفتاب
به گستردگی آبی آسمان
به پرواز بی باک پرندگان
به ترنم صدای آبشار
به برق شادمان نگاه کودکان
به تولید مثل ماهیان آبها
به تولد کودکی تفکرم
شادمان و دلخوشم.
م.ساحل.
هــمراه توام
با هـــمه درد و زخم
که بر کالـــــبدت
نـــشسته است.
و در مـــغز نـــگاهت
که آشـــوبی ست
واویــــــــــلا.
من هم زمینیم مثل تو
با قدم هایی آهـــسته
امــا دلچـــــسب
در کــنار آرزوی
شیرین و شـــاد
دل خــــوش می کنم
و تـــا فــــــردا
با تــــو می مـــانم.
م.ساحل.
وبرگونه هایش بوسه ای زدم
شقایق ها هم مــــیدیـــــــدم
هرچند در کــنارشان لمیده بودم.
+ـ =/! =+|-..!! //؟؟
زمان را در تو آغاز می توان کــرد
و در کـام تو درمان می توان کرد
از ایــن تاریخ دیــروز کـــــهنسال
هــمه در کاروکوشش میتوان کرد.
م.ساحــــل.

با نغمه پرندگان
در گــــــوش.
نغـــــــمه ها یی
شیرین و دلنشین.
که دل
بی حوصله را
به تــــــپش
شـــاد می کرد.
تــپش لحظه به لحظه ی
دل نا آرام
در ســــکوتی
نا همگون.
م.ساحل.
در حالیکه خود آنان بیش از دیگران نیازمند آن هستند.
( از سخنان آقای رئیس جمهور احمدی نژاد در نامه ای به آقای بوش)
بوآم هــــــنوز
کپسول گــــاز
رو کولـــش حمل میکنه.
سیش گفتام:بــــوآ
کپسول گاز را بده
تا مو سی تو بیارام.
بوآ گفت:به چه
مـــــو هنوز نه موردام.
م.ساحل.
گویش کلمات بوشهری :بوآم=پدرم.سیش=برای او.گفتام=گفتم.مو=من.سی تو=برای تو.نه موردام=نه مرده ام.
گویش کلمات بوشهری
چهره مه آلود
هوا را
مثل باد
پـــــاک کرد.
به پــــــاکی باران
بر روی برگهای انتظار.
و گرمای معتدل تن گیاه
از رگان سبز جاری.
منتظر شکوفه هایی
در کنار لبان نمناک .
متوجه ای۱۱۱.
م.ساحل.
(حافظ)
قفسای آذین شده
به رنگ ســــرب
در تاریکی ملموس شب
تداعی جعبه هایست
چهارگوش با اضلاعی مختلف.
میان آن هــــمه تن
ســــــکوتی مـــرموز
در گـــــوش شب بود.
پشت سر هــــم
و در اشـــباح شب
خوابــــشان برده بود.
خــــوابی طولانـــی
در کــــمای کامل زنجیر
بـــــر دست و پا.
م.ساحل.
گـــرم قـــــلم
روی تـــن
نرم و نازک ســــحر
چه حال و هوایی
دارد.
و چه زیباست:
لــــمس صــبح عــــشق.
م.ساحل.
که داشـــــتند
توی جنـــــــگل راه میرفتند.
با نفسای بهـــار آســــمون.
و لباسای ســـــبز آویزون
ازاون تنای لخــــتشون.
در اون محیط گرمشون.
واقعا شبنم به گل مینشست؟!!.
م.ساحل.
در چهره تو مینگرم.
آفتاب روشن ست و من
در صدای تو مییابم.
افتان و خیزان در کنار تو
چون سایه ای هماره میخزم.
ناچار باتوام-توام با توام.
صــدای زرین آبــــشار را
با تواتر صدایت همراه میبینم.
مرا با نهایت صداقت و رفاقت
دریــــاب و امـــــید ده
به جایگـــــاه هســــــتی
به زمان اصـــالت و مکان نهـــایت.
سروده شده در ۱۲/۱/۱۳۶۷
م.ساحل.
تاریک شــب می گذشت.
در یک شــب ابری و سرد.
تا چـشم کار می کرد
شــب بود و شــب.
در نگاه گوش و هوشش
غرش ابر بود
و در تنش تحمل حرکت.
حرکتی به جاده آغاز روز.
با قدمهایی به اندازه گنجایش پایان.
م.ساحل.
هیایوی مردم اندیشه.
شب و روز
واژه هایی که
شب و روز
تکرار می شوند.
شب و روز
زنده می شوندو
شب و روز
می میرند.
شب و روز
که از یک نگاه متولد
و از یک خواب می میرند.
روز را دریـــــاب
با همه خواب آلودگی اش.
روز در مجمر نور.
م.ساحل.
در کنج پــستوی خیال
همچنان در حرکت است.
غــــوغــــــای
به هم خوردن پــرهای سکوت
وتلفظ صحیح عشق ســرخ
نجوای همیشگی و
پندار و گفتاریست
در کـــردار نــــیک.
در مشتهای گرکرده ات
چه قایــــم کرده ای.؟
ودرصورت تابناگوش بازت
با چروک های درهم و برهم
بر گونه های تفکر سریرت
در انتظار کیستی.
م.ساحل.
علف های هرز را دیدم
که در خانه سکنا گزیده اند.
با خود گفتم
علف های هرز هم زندگی دارند.
هر چند محدود
بگزار بمانند.
تا زمانی که عمرشان به سر آید.
وگلهایی از کنارشان به در آید.
این صبری ست
که صنوبر و سرو هم
در خود به انتظار دارند.
بگذار بمانند
تا زمانی که عمرشان به سر آید.
م.ساحل.
گلهای برآمده از
سنگ سخت هم
می میـــــرند.
من اینجا هستم و کاری ندارم
از این کاری که باید کرد ندارم
صـدای مـوج در آرامش شــب
همین دانم که من صبری ندارم.
م.ساحل.
با یک چشم بهم زدن
حتی کمتــراز آن
با همه شکیبائی اش
و نگاهای ممتــد انتظار
با یک حرکــــت پــــــلک
و صدای همیشــــگی اطراف
در شتـــاب یکنواخت نــــــــور
و پرهیــــز از ســکــــــوت
یکدفعه آمــــــــــــــــــــــــد.
م.ساحل.
چه می خوام هنوز
مو از این روزه هرروزه
چه می خوام هنوز
سرخی و سبزه و آبی
چه معناست هنوز
مو از این جاده طولانی
چه می خوام هنوز
واژه های خوشگل سبز بهاری
چه کردند هنوز
مو از این ساحل پنهونی
چه می خوام هنوز
م.ساحل.
به شما دوستداران قلم طلایی آزادی
و به نقش و نگار زیبای نگاه شما
در این روز!
تبریک می گویم.
م.ساحل.
با همه ی خستگیش تمرگیده بید
تو خو با خوش حرف میزد
بیو تو بغلم ای درخت بید.
م.ساحل.
هوای خنک از دریا نیومد
شب و روزم دراین صحرای ساحل
نگار خوشگلم از در نیومد.
م.ساحل.

از این ساحل دیگه حرفی ندارم
من اینجا مینشینم تا بیاید
اگر حرفی برایش بر ندارم.
م.ساحل.
هوای ساحل و پروانه میکرد
سرم بر روی بالین نگاهت
ندای خواهشی جانانه میکرد.
م.ساحل.
آغاز روز هسـتی
بهشت اولـــینم
در هر زمان که هستی
امروز آغاز کـــار
به نام روز کـــارگر
بهشت زندگـــی را
به نام اوست در آخر.
م.ساحل.
نم دریـــای باران بهاران بـــــود
که می آمیخت درخاک با خورشید را.
*********

تو آن سروی که در اندیشه سبز لبانت
پیــــــــغام تاریخ سرایــــــــت را
به هر جای و مکانی مـــی فرستت.
م.ساحل.
موج را گویی به ساحــل میروی
من تو را انــدرز می دارم که این
جسم را گویی به خاکی میروی
م.ساحل

زیبایی هستی من
با بالـــــــی شکسته
با قلـــــــبی بیقــرار
به آرزوی پــــــرواز
به خلســه ای نشسته.
م.ساحل
صدای زنگ در است.
میروم و در میگشایم.

اما کسی را نمی یابم.
با خود میگویم کی بود.!
کسی میگوید: تنهاصداست که میماند.
م.ساحل.
میزنم از خانه بیرون صبح زود
صبح زود گرگ و میش
صبح سرد سرزمین
با نگاهی تازه از روی یقین.
م.ساحل.
شاهدانی در کنار حجم شب
با نواهای شراب انگیز عشق
در کنار جویبار شام شعر
منتظر در التهاب خواب خویش
تا که در دستان این صدها و صد
خنجری سازند به نام راه عشق.
م.ساحل.
راه جانان به دلت نرم شود
اخم ابروی نگاهت به زمان بند شود
شرم اشکای صبورت به دلم رام شود.
م.ساحل.
گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش (حافظ)
مستی تکرار حرف است و زندگی تکرار
تکرار خوشی و ناخوشی ها
تکرار زخم زدن در همه عمر
تا ناکجاآباد
در کنار دوست راهیست دشوار
در کنار دشمن راهیست پرشرر
پس هر دو راه نگاهیست آزمند
دیگربار راهی بجوی
تا به خوشکامی خود پای نهی.
م.ساحل.
توفیق حاصل کنی اهمیت کار تو از کشف یک قانون علمی کمتر نیست و آنها که تخیل را نخستین شکل دانش دانسته اند توجهشان به همین اصل است .
خیال که جوهر اصلی و عنصر ثابت شعر است چیزی است که از نیروی تخیل حاصل می شود و این نیــــــــرو قابل تعریف دقیق نیست.با همه کوشش ــ
هایی که در راه شناخت و تعریف آن شده است همچنــــــان مبهم اســــت.
دی لوئیس مگوید:قوه ای که خیال (ایماژ)شاعرانه را خلق میکند تخیل است
و من تصور میکنم که هیچ کدام از قوای ذهنی تعریفش دشوارتر از تخــــــیل
نباشد.مثلی تخیل را خدا میدانست که پیغمبرش هم اوست. (ادامه دارد)
م.ساحل.
زبان به نام در بند بودگان.
از این خسته زبان چیزی نخواهی یافت.
بیا و در جای خود شعری بسرای.
در جای استوار انسانی خود.
شعری به نام خود بسرای.
که همیشه آشکار.
ای تازه متولد شده.
ای پای نهاده بر زمین.
شعری بسرا به نام خود.
م.ساحل.
پشیمونی ندارد.
ریشه در باغچه دارد هنوز.
ریشه از ساحل سبز دریا.
و در اندازه افکار نگاه.
تا به دروازه خوش نام پگاه.
ریشه دارد هنوز.
تا به اندازه عشق.
م.ساحل.
راهیست درنگ تا روشنی شهر.
تا اختری از خرمن در تاریکی.
واز درگیری دست و چراغ سایه ها.
تو خواب آرزو را میتوانی بازگویی.
میتوانی تا سحر نجوا نمایی.
تا سحر برپا کنی اندیشه را.
در کنار خواب خسته.
و به نام خرمنی در خود نشسته.
م.ساحل.
صبح ساحل با نوید عاشقان بر دل نشیند.
اینچنین عاشقدلان با آسمان آبی نشینند.
ماهیان با آبیان بر منزل فردا نشینند.
م.ساحل.
از کنار و دور و برم.
خنده های کودکی در کنار خانه ام.
در کنار گوش های ساحل اندیشه ام.
واز که تا دیروز توای دل باورم.
خنده های ساحل دریای موج.
با همه اندیشه زیروبرش.
تا بخواند نامه ای از راهبرش.
م.ساحل.
که ناچارم بگویم.
چه کار کنم تا تو را دلشاد کنم.
چه کار کنم از این غم نیاز تو.
به من بگو تا منو آشکار کنی.
به من بگو تا خودت انکار کنی.
از آن گذشته ها و حال.
تا که به آن رود شراب قصه ها.
بگو به من نیاز من.
م.ساحل.
درددلی و گفتنی یا سخنی.
موافقی.؟
تا که جنبشی در رگان سبز درخت
تلالوء کند.
تا که برگها سبز شوند.
تا که سبز بمانند.
و نمادی بسوی همیشه بهار زندگی.
باید در ریشه و جان زندگی
هوای تازه دمید.
میگن برای طبیعت هم مفیده.!
و آب در شاهراه امیدش.
باید جانی تازه و همیشه
دمید در کلام سبز طبیعت.
م.ساحل.
فکر سیالش همچون آبشار
در دل و جان
در رگ و پی
چون به خونی ماندو
بیماری از مرگی رها سازد.
پیچکی ماند.
م.ساحل.
ما تا در فکر قوالب عروضی باشیم.دیگران ملتی را در قالب دیگری ریخته اند.
وزن یکی از ابزار کار شعر است.فرق بین شعر و نثر یک موی باریک است.
مثل پل صراط..باید از هر بیتی موئی از سرت سفید شود و با هر شعری گوشه ای از جانت بسوزد.
اگر می خواهی با شعر تفنن کنی.اگر می خواهی وقت بگذرانی و اگر این را هم وسیله ای می دانی که سری تو سرها در آوری کور خوانده ای.
گفته ها از اندیشمند جلال آل احمد .
م.ساحل.
داخل مرگ از طاعون.
پس کجا باید باشیم. ( برتولت برشت)
در این ساحل
که آسمانش ابریست.
و انسان در کمند زنجیر.
پس کجا باید باشیم.
در کجای این ساحل ای دوست.؟!!
نگاه تعملیست در تو.
و کلامیست در جرعت عنوان.
ای دوست کجا باید بود.
زنجیر با حلقه های زیبا به گردن.
حلقه هایی که می توان باز کرد.
با دست اندیشه در کردار.
ای هموطن :
پس کجاست جای ما
در سرزمین آفتاب.
۲۸آپریل ۲۰۰۶
م.ساحل.