در فراسوی افق نشست
پنجره نگاه
عروس سبز را
از طلسم خواب بیدارکرد
چنان صریح
با پیوندی به جام خاطره
که فرجام اصرار می کرد .
شعر عریانی من بوسه ای می خواهد
در فراسوی افق نشست
پنجره نگاه
عروس سبز را
از طلسم خواب بیدارکرد
چنان صریح
با پیوندی به جام خاطره
که فرجام اصرار می کرد .
گر بدین سان زیست باید پست
من چه بی شرم ام
اگر فانوس عمرم را به رسوائی نیاویزم
بر بلند کاج خشک کوچه بی شرم
گر بدین سان زیست باید پاک
من چه ناپاکم
اگر ننشانم از ایمان خود چون کوه
یادگاری جاودانه
بر تراز بی بقای خاک.
شاملو.
چشمان سایه گستر چراغ روئید
با هرنفس در گوش هر ساقه دمید
در باغ شعله سینه ی آهو رمید.
اما تو هنوز آرمیده ای
ای عباس و علی و دیگران ایرانی.
بوی سخن سبز را
با تفکر در اندیشه
چیزهایی شبیه یا متفاوت اندرین کار
نظر در آیات و نشانه
و انسان
با جایگاهی مطرح
در سرآغاز تفکر
از همین حیث منشاء
آشنای ره عشق را دریابیم.
سیاره ای سبز و نورانی
از آسمانهای گذشته خلقت می گیرد
روزی تازه می بویم
از صحن پنجره کوچک
تا آواز دلپذیر امروز
ایجاد تابش شعله
و تحسین ثمربخش ساقه در افق.
در اندیشه ای جاودانه
با صدای باور
و توان روئیدن و بارورکردن
در جای جای بودن
اینچنین
نام تو سبز می نشیند
که در ما نیز.
گامی همچنان سنگین پاسخی است
در شتابی شگفت
شب ستاره
که با خیالی سرشاراز عاشقانه
پیغام می دهد
در پیکر کشیده به خون
که غوغا می کند
نیاز به جاالحق و زهق الباطل.
در هوای ملتهب شهر
چاره ای می خواند از رویای اندیشه
هیچ چیز
زیباتر از آواز عاشقانه چشم و دل نیست
روز یقین بی شک
با زندگی وداع جاودانه ی است
در نبض متلاطم انتظار
که از خاک واژه های سبز می روید.
تکیه گاه لحظه ها
در کوچه باغ گل تیره و تلخ اندود
تا ساحل سیمگون سحرگاه
بی هیچ از لذت!
در تلاش از تنگنایی پیچاپیچ
حقیقتی است
چون روح سرگردان بی آرام.
نقش و رویش چون ازل آفتاب
قدم در راه بی برگشت
بسوی رویش هموار
و پرسش ها
صدای آشنای انتظار را اشکار می کرد
آنچه در مفهوم تکرار است
همانا
شیوه ی دستان گرمت است
که از راه در خسته ی این راز
غوغائیست.
وقت آنست
که سجاده به می بفروشیم
سبز به جوش آمد
رهزن اهل هنر پرجوش است
چشم بـد دور باد
که بی مطرب و می مدهوشیم.
تومی دارم دوست
شرح افکار نگاه روشنت
صبحدمی دارم دوست
رمز این صبح امــیـد
علامتی دارم دوست
صفحه ی باغ بهار
نقش نگار دارم دوست.
زبان خامه ندارد سر بیان فراق
وگرنه شرح دهم با تو داستان فراق
چگونه باز کنم بال در هوای وصال
که ریخت مرغ دلم در آشیان فراق
فلک چو دید سرم را اسیر چنبر عشق
ببست گردن صبرم به ریسمان فراق.
حافظ
پژواکی است
در رقص راز
و انگار جاودان فردای آفتاب.
از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم
رهرو منزل عشقیم و ز سرحد عدم
تا به اقلیم وجود این همه راه آمده ایم
سبزه خط تو دیدیم ز بستان بهشت
به طلبکاری این مهر گیاه آمده ایم
حافظ
رقم مهر تو بر چهره ی ما پیدا بود
یاد باد معجز چشمت به کمند
جز من و ما نبودیم و خدا با ما بود
یادباد ازاین حرکت همت به کمر
راز این پرده برون است و برون خواهد بود
یادباد آنچه حافظ و ساحل بگفت
تا دم صبح قیامت نگران باید بود.
در رقص عظیم تو
به شکوهمندی ترانه رگهایت
آفتاب را طالع می کند
دستهای بلند جاودانت
حضوریست بر مداری جاودانه.
مرگ را در یک نگاه خاموشی است
عاشق چه کند گــر نکــشد بار ملامت
ما را بکشند و رودبار سبز روان است.
ودر قلب ایمان گوهری
تو محبوب ترین موج سبز دریا را
در آغوش ساحل باز کردی
وقتی که آمدی
سرم را فراز گرفتم
به اندازه ای که سربزیر نباشم.
که من هم رنگ سبز را دوست می دارم
سبز بوی این چمن یا آن درخت
سبز روی خرم گندمــزار
من گمانم
باغ انبوهی فرازش روشن مهتاب
شگفتی آفریند با شروشورش.