تبليغاتX
م. ساحل (شعری بر لب خشک دریا)

م. ساحل (شعری بر لب خشک دریا)

شعر عریانی من بوسه ای می خواهد

در آن زمان

ستارگان سیاه بودند

در آسمان سپید تپنده و کوتاه

بعد از آن همه زمان

در خوابهای من

با روشنای روز

برپشت بام خانه مان

صدای بیدارباش

در گوشمان بیداد می کرد

شاید نه این بود و نه آن!

شاید از بادها

مــردی بزرگ

مــردی نجات دهنده

برخیزد

شاید

با بادها حکایتست

شاید که بادها....

بادند...

صحبت من و اخوان و آتشی.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 تیر1388ساعت 2  توسط m.sahel   | 

با تو می مانم

هرگز نبوده قلب من

این گونه

گرم و سرخ

احساس می کنم

ئر هر رگم

           به هر تپش قلب

بیدار باش قافله ای می زند جرس.

با الهامی از شعر شاملو.

 

+ نوشته شده در  شنبه 13 تیر1388ساعت 21  توسط m.sahel   | 

با تو می مانم هنوز

تا سر چشمه حقیقت

                      باز شود.

+ نوشته شده در  شنبه 13 تیر1388ساعت 19  توسط m.sahel   | 

روشن است

طرح آتش در سیاهی شب

روشن است

صداهای نگاه از روزن بی خوابی

دیرگاهی ماند

صداهائی در بی صدای شب

لیک

شور برهنه فانوس

در روشن فضا

نسیم صبح می گیرد.

 

+ نوشته شده در  جمعه 12 تیر1388ساعت 19  توسط m.sahel   | 

دریچه رهـــایی

سرچشمه ی نگاه تو بود

سرچشمه ی زیبا و به یاد ماندنی

رنگی دمیده شد

           روی پای صــــدا

دریچه هائی باز شدند

در تپش زندگی

شفاف و پاک

تا رهائی در آیینه تماشا.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 تیر1388ساعت 19  توسط m.sahel   | 

یک دم نــــدائی آمـد

در گوش من شتابان

گفتا دلا به گـــــریان

پیوسته عــاشـــق آید

در سمت بی نــوایان

تا کــی تــحمل آیــــد

دردا به داغ جــانسوز

عاشــق در عالـــم آید

من می روم خــــدایــا

تا نــو بــهــار درآیـــد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 تیر1388ساعت 21  توسط m.sahel   | 

هوا در چارچوب خانه

به رقص افتاده است

نه توفانی شده است

در بلوغی بسوی نور

به سر و روی دیوار می پرد

از خانه گفتم

عطسه کردی؟

این را به فال نیک گیر

روزهای خوشی در پیش می باید

اگر چه دیر

اما فرجام هر حقیقت آغازیست.

+ نوشته شده در  شنبه 6 تیر1388ساعت 2  توسط m.sahel   | 

در تو عشقی است

              بی پیرایه

که شـهـر

در خون سرخ نشسته است

ای سبزگونه نوید

ای جنگل

بوی تنت جاریست

در خون سرخ شهر فقیر.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 تیر1388ساعت 0  توسط m.sahel   | 

هزینه رنگ نمای هزار دشت فریب را داده ایم

مهره ی آمیخته به زهر و خون

بر سر کسان نشانده اند

چشم ها باز است

با شوق و شور

آینه ی عشق بگشا

بیگانه مانده گام فقیر ما.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 تیر1388ساعت 23  توسط m.sahel   | 

شرم شب کبود

گویی

نهان شد

و دستان آتش سرخ

با صدائی به جانب صبح صبحدم

در کارزار هیهات

روح نفس پراکند

به لبخندی با دندانهای خشم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 خرداد1388ساعت 3  توسط m.sahel   | 

یک لحظه خیره و مات

بیرون خزید

           نگاهش

آن آشنای دنبال

تا لحظه در نهان بود

کورمال آن سالها

دنبال زندگی بود

تا آن نفس برآمد

طغیان شد آن نگاهش.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 خرداد1388ساعت 1  توسط m.sahel   | 

نماند کسی خود به گیتی دراز

که نــاید به رفتـــن مر او را نیاز

-------------------------------------------------

درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد

نهال دشمنی برکن که رنج بیشمار آرد

------------------------------------------------

شب صحبت غنیمت دان که بعد از روزگار ما

بسی گردش کند گردون بسی لیل و نهار آرد

-------------------------------------------------

چو مهمان خراباتی به عزت باش با رندان

که دردسر کشی جانا گرت مستی خمار آرد.

فردوسی و حافظ دو کاندیدای

 

+ نوشته شده در  شنبه 30 خرداد1388ساعت 22  توسط m.sahel   | 

روز و شبت به خیر باد

ای عاشـــــقان فــــــردا

دریــــا به موج خبر باد

این شــور و حـــال دردا

کــــارت به دل ثـــمر باد

بـــارا به حــــــــــق الله.

سبز باشید.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 30 خرداد1388ساعت 19  توسط m.sahel   | 

من از چشم نگاهت  سبز دیدم

 ثبات ریشه ات درفصل   دیدم  

بسی با آن همه خشکسالی زار

امــــید سـبز رویت بــرگ دیدم.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 خرداد1388ساعت 19  توسط m.sahel   | 

باز موسم بادی وزیدن گرفت

سبز به روز بود

شقایق ها

چه خندان رقص می کردند

                  از آن روزنه ها

تو گویی

قلب آسمان تسخیر می کردند

و ناگه

انقباضی در گرفت

سیاه ابری مخوف با سایه اش

خورشید رخشان را کبود

 روی سبزقلب آن شقایق ها نشست.

بار خواهم  گشت

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 خرداد1388ساعت 20  توسط m.sahel   | 

صـــدا روح قصه بود

و آهنگ آرزو

هوای شکفته ای

در مسیر سالیان دردآلود

تنفس می کرد

شب در صدا می لرزید

و روز

هوای سرخوشی از فراز فردا

در خود به همراه داشت.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 خرداد1388ساعت 19  توسط m.sahel   | 

دلـــــم رمـــــــیده شد عاشـــــقا نگهی کن

جـــــانـــا توکـــامل از خــــودی نگهی کن

زآستین بزرگان هـــــزاران خون می چکد

درآ که در دل خسته توان درآید نگهی کن.

             ................

شاید از پیاله دل ز امید صدائی شنوم

با رسیدن گــــل به نــــوید ندائی شنوم

صـــــــبا بجوش و بخروش که در دلم

با همه جوش و خروش خاطری شنوم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 خرداد1388ساعت 23  توسط m.sahel   | 

سخنم با شماست

من

این نفت و گاز و آب و برق را

مجانی می کنم.

اون پدر و پسر دیوانه بودند.

سخن تاریخی حضرت.

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 خرداد1388ساعت 22  توسط m.sahel   | 

هنوز از تب فاصله

قصه ها جاریست

شب کبود تنهایی

خاطره می گوید

تکه های  سرخ عشق

ریخت

بر کتف تنهایی ات

با زخمهایی

که از تکرار شکایت

قیامت بود.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 خرداد1388ساعت 2  توسط m.sahel   | 

مدعی

از مسند قـدرت کشیدندم زیر

با حسرت و درد نشستم در زیر

آخر این دنیا به کام کیست ای پیر

شرح اندوه خودم گفتم بسی دیگرزیر.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 خرداد1388ساعت 0  توسط m.sahel   |