X
تبلیغات
م. ساحل (شعری بر لب خشک دریا)

م. ساحل (شعری بر لب خشک دریا)

شعر عریانی من بوسه ای می خواهد .

به شهوتی سرت پایین است

ولی

به رنگ سایه ای

پشت شیشه ی پنجره

رفتار یک واژه

به رود می ماند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 مرداد1390ساعت 19  توسط m.sahel   | 

آب در تموج موج

صورتش ناهموار

نخست قطره ای

وبعد سیل آسا.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 مرداد1390ساعت 19  توسط m.sahel   | 

نگاه کن

به غنچه ی جوانه که بیشمارند

پرنده ها ی بالای سرت

که پرواز می کنند

به یاد آر

دیوار اطراف خانه

یک حرف را ناتمام مگذار

بیشمار دوست و انسان

با عشقی به دور آتش....

 

+ نوشته شده در  جمعه 14 مرداد1390ساعت 22  توسط m.sahel   | 

بی تو ای سرو روان

با گل و گلشن چه کنم

از تو در آینه  جویم

که درین برق نگاه

چاره ی تیره شب

منزل مقصود  رهاست

راه بیاندیش زمان درگذرست

یا رب آن آهوی مشکین به ختن بازرسان.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 مرداد1390ساعت 22  توسط m.sahel   | 

جــان به لــب رسیده

آهــی بکش

در شــوق انتظار

صـبر می دارمت

راه نهان عاشقی

طرفیست

حــرفی ببر.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 مرداد1390ساعت 18  توسط m.sahel   | 

با تو دیشب

تا حریم سایه های سبز رفتم

تا بهار سبزهای عطر

در رکاب تــو

فضای عطر بوئیدم

رازها و شکوه ها بود

تا رها رفتم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 تیر1390ساعت 19  توسط m.sahel   | 

زمان در اندیشه

زمان می برد و

حس به ادراک جواب

روز در حس تعادل

شب در عــمق نـگاه

فکر در خانه حبس است

پـشه ی فکر جـواب

 مدتی در هـنوز

لــب دیوار محو است.!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 تیر1390ساعت 1  توسط m.sahel   | 

تشنه و سرد و بی آلایش

غرق شد

در دریــا

گمان مـکن!

عـــشق

خاکستر دریاست.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 تیر1390ساعت 19  توسط m.sahel   | 

سلام

ای دلیل گمشده

دلم خوشست

مثل خدا

که دل خوشست

ساده و بی ابهام

از نو می گویم

سلام.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 تیر1390ساعت 17  توسط m.sahel   | 

روز درگیر است

و شب ناهموار

چالش این سبز مـدرن

زمـان می برد و

زندگی در سنت خویش

در جریان.

پای در عرصــه نـهان و

دست از ورطـه کنار

نوع تولید همه اش

در ســفر جان پیـ-داست

بار خــدایا

دلــم از عــشق مگیر.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 تیر1390ساعت 18  توسط m.sahel   | 

صــدایش پـخش می پیچید

شـروع حیرت جنگل

تا عمق نجات راه

و حرفهایی

که این روزها

هـمه در خـانه حبس اند

نمی خواهم بگویم

از گلوله ترس می دارم

یا در خیابانی به زیر یک درخت سبز

جای می مانم

سکوت خــانه باید بـشکند

صـ-دا باید بپیچد

همچون بوق ممتد

در خیابانی

که یک زن می زاید

یا که مردی می ساید.

 

+ نوشته شده در  شنبه 28 خرداد1390ساعت 17  توسط m.sahel   | 

فال امشب

شــراب تلخ میخواهم

       که مرد افکن بود زورش

که تا یکدم بیاسایم

          ز دنــــیا و شـرو شورش

بیاور می که نتوان شد

                      ز مکر آسمان ایمن

بلعب زهــره ی چنگی و

                        مــریخ ســـلحشورش.

  ازحافظ.نوشته ی ساحل

           به روز شد از سرولب جویبار

                  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 خرداد1390ساعت 22  توسط m.sahel   | 

بوسه بر گل زد

صبح روشن برخاست

خاک را بوسید

جسم تن نو شد

باران گرفت

سبز پاشید

آنچه می بایست

عشق آمد پدید.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 خرداد1390ساعت 23  توسط m.sahel   | 

گفتم

  به نقطه ی دهنت

                    خود که برد راه

گفت

  این حکایتیست

                     که با نکته دان کنند.

حافظ

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 خرداد1390ساعت 17  توسط m.sahel   | 

ماهی به آب رسان

               دل به تاب رسان

جائی که دیوانه دل است

                  دل مست به مست رسان

 

+ نوشته شده در  جمعه 16 اردیبهشت1390ساعت 22  توسط m.sahel   | 

به صبر نشسته ام

به رمزی که در تو نهفته است

به جلوه ی گل

به دهان گشاده شقایق

به تیر مراد بر هدف

به سرفراز وصل

به دیدار ایوانت چو شمع

به میوه ی فریاد از سر شاخ کنار پنجره

به چنار ریشه در خاک

به روح آب در انبوه علفهای مژگانت.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 اردیبهشت1390ساعت 0  توسط m.sahel   | 

اندیشه انگشت سپید بر آفتاب می زند

گنجشکان بر شاخساران

در برگهای ساکت و عریان

پچ پچ کنان نجوا می کنند

منقارها

با آه دردناکی باز می شوند

تا ساحل راز

با خاک در میان

و شعله های سرخ شقایق با باد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 اردیبهشت1390ساعت 23  توسط m.sahel   | 

 

جائی شنیده بودم

وقتی که سکوت می ترکد

شاعر

لبخندی  همچو گل

بر روی لب هایش می نشیند

و دیوارهای کبود

از هجوم صدا

           فرو می ریزند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 فروردین1390ساعت 13  توسط m.sahel   | 

 

مرا در جهان آنچــــنان ساختی

که خود را چنان آشکار ساختی

نگفتی که من در زمان رهای رهم

ازین روی و آن روی بــدین درهم

به جان هر چه باشد شود پاکباز

به دار خــــــرد رفته تن پاکباز

زمین و زمان مردمان در رهند

کـنام روشن و زندگان در رهند

به هوشـــیار و مــست چنان آشکار

که مرد و زن سبز آزاد هوار آشکار.

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 فروردین1390ساعت 18  توسط m.sahel   | 

 

سیزده بدر بهار مردم رهائی دارد

                              جنبش سبز بهاری هوائی دارد

نوبهار آمدنش بوی جهانی دارد

                               نقش گل در چمن سبز بهاری دارد.

 

+ نوشته شده در  شنبه 13 فروردین1390ساعت 18  توسط m.sahel   |